یوحنا 18: 1 280 13-
تو را به آنها شناساندم و خواهم شناساند ، تا محبتی که تو به من داشتهای ، در آنها نیز باشد و من نیز در آنها باشم.«
گرفتار شدن عیسی
عیسی پس از ادای این سخنان ، با شاگردانش به 18آن سوی درۀ قِدرون رفت. در آنجا باغی بود ، و عیسی و شاگردانش به آن درآمدند. 2 امّا یهودا ، تسلیمکنندۀ او ، از آن محل آگاه بود ، زیرا عیسی و شاگردانش بارها در آنجا گرد آمده بودند. 3 پس یهودا گروهی از سربازان و نیز مأمورانِ سران کاهنان و فَریسیان را برگرفته ، به آنجا آمد. ایشان با چراغ و مشعل و سلاح به آنجا رسیدند. 4 عیسی ، با آنکه میدانست چه بر وی خواهد گذشت ، پیش رفت و به ایشان گفت: « که را میجویید ؟« 5 پاسخ دادند: « عیسای ناصری را.« گفت: « من هستم.« یهودا ، تسلیمکنندۀ او نیز با آنها ایستاده بود. 6 چون عیسی گفت ، « من هستم ،« آنان پس رفته بر زمین افتادند. 7 پس دیگر بار از ایشان پرسید: « که را میجویید ؟« گفتند: « عیسای ناصری را.« 8 پاسخ داد: « به شما گفتم که خودم هستم. پس اگر مرا میخواهید ، بگذارید اینها بروند.« 9 این را گفت تا آنچه پیشتر گفته بود به حقیقت پیوندد که: « هیچیک از آنان را که به من بخشیدی ، از دست ندادم.«
10 آنگاه شَ معون پطرس شمشیری را که داشت ، برکشید و
ضربتی بر خادمِ کاهن اعظم زد و گوش راستش را برید. نام آن خادم مالخوس بود. 11 عیسی به پطرس گفت: « شمشیر خویش در نیام کن! آیا نباید جامی را که پدر به من داده است ، بنوشم ؟«
بازجویی از عیسی در برابر سران یهود و انکار پطرس
12 آنگاه سربازان ، همراه با فرماندۀ خویش و مأموران یهودی عیسی را گرفتار کردند. آنها دستهای او را بستند 13 و نخست