جزو «بیست و دو» درس آموزشی از کتاب مقدّس کتاب مقدّس؛ عهد عتیق؛ کامل | Page 801

6 و بالاخره پسر حبيب خود را باقي داشت. او را نزد ايشان فرستاد ، گفت: پسر مرا حرمت خواهند داشت.
7 ليكن دهقانان با خود گفتند: اين وارث است ؛ بياييد او را بكشيم تا ميراث از آن ما گردد.
8 پس او را گرفته ، مقتول ساختند و او را بيرون تاكستان افكندند. 9 پس صاحب تاكستان چه خواهد كرد ؟ او خواهد آمد و آن باغبانان را هلاك ساخته ، باغ را به ديگران خواهد سپرد.
‎10‎ آيا اين نوشته را نخوانده ايد: سنگي كه معمارانش رد� كردند ، همان سر زاويه گرديد ؟
‎11‎ اين از جانب خداوند شد و در نظر ما عجيب است.
‎12‎ آنگاه خواستند او را گرفتار سازند ، ام�ا از خلق مي ترسيدند ، زيرا مي دانستند كه اين مثل را براي ايشان آورد. پس او را گذارده ، برفتند.
‎13‎ و چند نفر از فريسيان و هيروديان را نزد وي فرستادند تا او را به سخني به دام آورند. ‎14‎ ايشان آمده ، بدو گفتند: اي استاد ، ما را يقين است كه تو راستگو هستي و از كسي باك نداري ، چون كه به ظاهر مردم نمي نگري بلكه طريق خدا را به راستي تعليم مي نمايي. جزيه دادن به قيصر جايز است يا نه ؟ بدهيم يا ندهيم ؟
‎15‎ ام�ا او رياكاري ايشان را درك كرده ، بديشان گفت: چرا مرا امتحان مي كنيد ؟ ديناري نزد من آريد تا آن را ببينم. ‎16‎ چون آن را حاضر كردند ، بديشان گفت: اين صورت و رقم از آن� كيست ؟ وي را گفتند: از آن قيصر.
‎17‎ عيسي در جواب ايشان گفت: آنچه از قيصر است ، به قيصر رد� كنيد و آنچه از خداست ، به خدا. و از او متعج�ب شدند. ‎18‎ و صد�وقيان كه منكر قيامت هستند نزد وي آمده ، از او سؤال نموده ، گفتند:
‎19‎ اي استاد ، موسي به ما نوشت كه هرگاه برادر كسي بميرد و زني باز گذاشته ، اولادي نداشته باشد ، برادرش زن او را بگيرد تا از بهر برادر خود نسلي پيدا نمايد.
‎20‎ پس هفت برادر بودند كه نخستين ، زني گرفته ، بمرد و اولادي نگذاشت.
‎21‎ پس ثاني او را گرفته ، هم بي اولاد فوت شد و همچنين سومي.
‎22‎ تا آنكه آن هفت او را گرفتند و اولادي نگذاشتند و بعد از همه ، زن فوت شد.
‎23‎ پس در قيامت چون برخيزند ، زن كدام يك از ايشان خواهد بود از آنجهت كه هر هفت ، او را به زني گرفته بودند ؟ ‎24‎ عيسي در جواب ايشان گفت: آيا گمراه نيستيد از آنرو كه كتب و قوت خدا را نمي دانيد ؟ ‎25‎ زيرا هنگامي كه از مردگان برخيزند ، نه نكاح مي كنند و نه منكوحه مي گردند ، بلكه مانند فرشتگان� در آسمان مي باشند.
‎26‎ ام�ا در باب م�ردگان كه برمي خيزند ، در كتاب موسي در ذكر بوته نخوانده ايد چگونه خدا او را خطاب كرده ، گفت كه منم خداي ابراهيم و خداي اسحاق و خداي يعقوب.
‎13‎
‎27‎ و او خداي مردگان نيست بلكه خداي زندگان است. پس شما بسيار گمراه شده ايد.
‎28‎ و يكي از كاتبان ، چون مباحثه ايشان را شنيده ، ديد كه ايشان را جواب نيكو داد ، پيش آمده ، از او پرسيد كه او�ل از همة احكام كدام است ؟ ‎29‎ عيسي او را جواب داد كه او�ل از همة احكام اين است كه بشنو اي اسرائيل ، خداوند خداي ما خداوند واحد است. ‎30‎ و خداوند خود را به تمامي دل و تمامي جان و تمامي خاطر و تمامي قو�ت خود محب�ت نما ، كه او�ل از احكام اين است.
‎31‎ و دو�م مثل او�ل است كه همساية خود را چون نف ْس خود محبت نما. بزرگتر از اين د�و ، حكمي نيست.
‎32‎ كاتب وي را گفت: آفرين اي استاد ، نيكو گفتي ، زيرا خدا واحد است و سواي او ديگري نيست ،
‎33‎ و او را به تمامي دل و تمامي فهم و تمامي نف ْس و تمامي قو�ت محبت نمودن ، از همة قرباني هاي سوختني و هدايا افضل است. ‎34‎ چون عيسي بديد كه عاقلانه جواب داد ، به وي گفت: از ملكوت خدا دور نيستي. و بعد از آن كسي جرأت نكرد كه از او سؤالي كند. ‎35‎ و هنگامي كه عيسي در هيكل تعليم مي داد ، متوجه شده ، گفت: چگونه كاتبان مي گويند كه مسيح پسر داود است ؟
‎36‎ و حال آنكه خود داود در روح القدس مي گويد كه خداوند به خداوند من گفت: بر طرف راست من بنشين تا دشمنان تو را پاي انداز تو سازم ؟ ‎37‎ خود� داود او را خداوند مي خواند ؛ پس چگونه او را پسر مي باشد ؟ و عو�ام الناس كلام او را به خشنودي مي شنيدند.
‎38‎ پس در تعليم خود گفت: از كاتبان احتياط كنيد كه خراميدن در لباس دراز و تعظيم هاي در بازارها
‎39‎ و كرسي هاي او�ل در كنايس و جايهاي صدر در ضيافت ها را دوست مي دارند. ‎40‎ اينان كه خانه هاي بيوه زنان را مي بلعند و نماز را به ريا طول مي دهند ، عقوبت شديدتر خواهند يافت.
‎41‎ و عيسي در مقابل بين المال نشسته ، نظاره مي كرد كه مردم به چه وضع پول به بيت المال مي اندازند ؛ و بسياري از دولتمندان ، بسيار مي انداختند.
‎42‎ آنگاه بيوه زني فقير آمده ، دو ف َلس كه يك ربع باشد انداخت.
‎43‎ پس شاگردان خود را پيش خوانده ، به ايشان گفت: هر آينه به شما مي گويم كه اين بيوه زن مسكين از همة آناني كه در خزانه انداختند ، بيشتر داد. ‎44‎ زيرا كه همة ايشان از زيادتي خود دادند ، ليكن اين زن حاجتمندي خود ، آنچه داشت انداخت ، يعني تمام معيشت خود را.
1 و چون او از هيكل بيرون مي رفت ، يكي از شاگردانش بدو گفت: اي استاد ملاحظه فرما چه نوع سنگها و چه عمارت ها است!
‎804‎