جزو «بیست و دو» درس آموزشی از کتاب مقدّس کتاب مقدّس؛ عهد عتیق؛ کامل | Page 793

9 پس از او پرسيد: اسم تو چيست ؟ به وي گفت: نام من َلجئو�ن است زيرا كه بسياريم.
‎10‎ پس بدو التماس بسيار نمود كه ايشان را از اين سرزمين بيرون نكند.
‎11‎ و در حوالي آن كوهها ، گلة گراز بسياري مي چريد.
‎12‎ و همة ديوها از وي خواهش نموده ، گفتند: ما را به گرازها بفرست تا در آنها داخل شويم.
‎13‎ عيسي فور ًا ايشان را اجازت داد. پس آن ارواح خبيث بيرون شده ، به گرازان داخل گشتند و آن گله از بلندي به دريا جست و قريب بدو هزار بودند كه در آب خفه شدند.
‎14‎ و خوك بانان فرار كرده ، در شهر و مزرعه ها خبر مي دادند و مردم بجهت ديدن آن ماجرا بيرون شتافتند. ‎15‎ و چون نزد عيسي رسيده ، آن ديوانه را كه َلجئو�ن داشته بود ديدند كه نشسته و لباس پوشيده و عاقل گشته است ، بترسيدند.
‎16‎ و آناني كه ديده بودند ، سرگذشت ديوانه و گرازان را بديشان بازگفتند. ‎17‎ پس شروع به التماس نمودند كه از حدود ايشان روانه شود.
‎18‎ و چون به كشتي سوار شد ، آن ديوانه بود از وي استدعا نمود كه با وي باشد.
‎19‎ ا �ما عيسي وي را اجازت نداد بلكه بدو گفت: به خانه برو و ايشان را خبر ده از آنچه خداوند با تو كرده است و چگونه به تو ترحم نموده است. ‎20‎ پس روانه شده ، در ديكاپولس به آنچه عيسي با وي كرده ، موعظه كردن را آغاز نمود كه همة مردم متعج�ب شدند.
‎21‎ و چون عيسي باز به آنطرف ، در كشتي عبور نمود ، مردم بسياري بر وي جمع گشتند و بر كنارة دريا بود.
‎22‎ كه ناگاه يكي از رؤساي كنيسه ، ياي�رس نام آمد و چون او را بديد بر پاهايش افتاده ،
‎23‎ بدو التماس بسيار نموده ، گفت:
َن َفس دخترك من به آخر رسيده. بيا و بر او دست گذار تا شفا يافته ، زيست كند. ‎24‎ پس با او روانه شده ، خلق بسياري نيز از پي او افتاده ، بر وي ازدحام مي نمودند.
‎25‎ آنگاه زني كه مد�ت دوازده سال به استحاضه مبتلا مي بود ، ‎26‎و زحمت بسيار از اطب�اي متعد�د ديده و آنچه داشت صرف نموده ، فايده اي نيافت بلكه بدتر مي شد ،
‎27‎ چون خبر عيسي را بشنيد ، ميان آن گروه از عقب وي آمده ، رداي او را لمس نمود ،
‎28‎ زيرا گفته بود: اگر لباس وي را هم لمس كنم ، هر آينه شفا يابم.
‎29‎ در ساعت چشمة خون او خشك شده ، در تن خود فهميد كه از آن بلا صح�ت يافته است. ‎30‎ في الفور عيسي از خود دانست كه قو�تي از او صادر گشته. پس در آن جماعت روي برگردانيده ، گفت: كيست كه لباس مرا لمس نمود ؟
‎31‎ شاگردانش بدو گفتند: مي بيني كه مردم بر تو ازدحام مي نمايند! و مي گويي كيست كه مرا لمس نمود ؟!‏
‎32‎ پس به اطراف خود مي نگريست تا آن زن را كه اين كار را كرده ، ببيند.
‎33‎ آن زن چون دانست كه به وي چه واقع شده ، ترسان و لرزان آمد و نزد او به روي در افتاده ، حقيقت امر را بالت ّمام به وي بازگفت. ‎34‎ و او وي را گفت:
6
اي دختر ، ايمانت تو را شفا داده است. به سلامتي برو و از بلاي خويش رستگار باش.
‎35‎ او هنوز سخن مي گفت كه بعضي از خانة رئيس كنيسه آمده ، گفتند: دخترت فوت شده ؛ ديگر براي چه استاد را زحمت مي دهي ؟ ‎36‎ عيسي چون سخني را كه گفته بودند شنيد ، در ساعت به رئيس كنيسه گفت: مترس ايمان آور و بس!
‎37‎ و جز پطرس و يعقوب و يوحنا برادر يعقوب ، هيچ كس را اجازت نداد كه از عقب او بيايند.
‎38‎ پس چون به خانة رئيس كنيسه رسيدند ، جمعي شوريده ديد كه گريه و نوحة بسيار مي نمودند. ‎39‎ پس داخل شده ، بديشان گفت: چرا غوغا و گريه مي كنيد ؟ دختر نمرده بلكه در خواب است. ‎40‎ ايشان بر وي س�خري�ه كردند. ليكن او همه را بيرون كرده ، پدر و مادر دختر را با رفيقان خويش برداشته ، به جايي كه دختر خوابيده بود ، داخل شد.
‎41‎ پس دست دختر را گرفته ، به وي گفت: ط ًليتا قومي. كه معني آن اين است: اي دختر ، تو را مي گويم برخيز.
‎42‎ در ساعت دختر برخاسته ، خراميد زيرا كه دوازده ساله بود. ايشان بي نهايت متعج�ب شدند.
‎43‎ پس ايشان را به تأكيد بسيار فرمود: كسي از اين امر مط ّلع نشود. و گفت تا خوراكي بدو بدهند.
1 پس از آنجا روانه شده ، به وطن خويش آمد و شاگردانش از عقب او آمدند.
2 چون روز سب�ت رسيد ، در كنيسه تعليم دادن آغاز نمود و بسياري چون شنيدند ، حيران شده گفتند: از كجا بدين حكمت است كه به او عطا شده است كه چنين معجزات از او صادر مي گردد ؟
3 مگر اين نيست نج�ار پسر مريم و برادر يعقوب و يوشا و يهودا و شمعون ؟ و خواهران او اينجا نزد ما نمي باشند ؟ و از او لغزش خوردند. 4 عيسي ايشان را گفت: نبي بي حرمت نباشد جز در وطن خود و ميان خويشان و در خانة خود.
5 و در آنجا هيچ معجزه اي نتوانست نمود جز اينكه دستهاي خود را بر چند مريض نهاده ، ايشان را شفا داد. 6 و از بي ايماني ايشان متعج�ب شده ، در دهات آن حوالي گشته ، تعليم همي داد.
‎796‎