جزو «بیست و دو» درس آموزشی از کتاب مقدّس کتاب مقدّس؛ عهد عتیق؛ کامل | Page 778

‎28‎ عيسي ايشان را گفت: هر آينه به شما مي گويم شما كه مرا متابعت نموده ايد ، در معاد وقتي كه پسر انسان بر كرسي جلال خود نشيند ، شما نيز به دوازده كرسي نشسته ، بر دوازده سبط اسرائيل داوري خواهيد نمود.
‎29‎ و هر كه بخاطر اسم من ، خانه ها يا برادران يا خواهران يا پدر يا مادر يا زن يا فرزندان يا زمينها را ترك كرد ، صد چندان خواهد يافت و وارت حيات جاوداني خواهد گشت.
‎20‎
7
‎30‎ ليكن بسا او�لين كه آخرين مي گردند و آخرين ، او�لين!
1 زيرا ملكوت آسمان صاحب خانه اي را ماند كه بامدادان بيرون رفت تا ع�م�له بجهت تاكستان خود به مزد بگيرد.
2 پس با عمله ، روزي يك دينار قرار داده ، ايشان را به تاكستان خود فرستاد.
3 و قريب به ساعت سوم بيرون رفته ، بعضي ديگر را در بازار بيكار ايستاده ديد. 4 ايشان را نيز گفت: شما هم به تاكستان برويد و آنچه ح ق� شما است به شما مي دهم. پس رفتند. 5 باز قريب به ساعت ششم و نهم رفته ، همچنين كرد.
6 و قريب به ساعت يازدهم رفته ، چند نفر ديگر بيكار ايستاده يافت.
ايشان را گفت: از بهر چه تمامي روز در اينجا بيكار ايستاده آيد ؟ گفتندش: هيچ كس ما را به مزد نگرفت. بديشان گفت: شما نيز به تاكستان برويد و ح ق� خويش را خواهيد يافت.
8 و چون وقت شام رسيد ، صاحب تاكستان به ناظر خود گفت: مزدوران را طلبيده ، از آخرين گرفته تا او�لين مزد ايشان را ادا كن. 9 پس يازده ساعتيان آمده ، هر نفري ديناري يافتند.
‎10‎ و او�لين آمده ، گمان بردند كه بيشتر خواهند يافت. ولي ايشان نيز هر نفري ديناري يافتند.
‎11‎ ام�ا چون گرفتند ، به صاحب خانه شكايت نموده ،
‎12‎ گفتند كه اين آخرين ، يك ساعت كار كردند و ايشان را با ما كه متحم�ل سختي و حرارت روز گرديده ايم مساوي ساخته اي ؟
‎13‎ او در جواب يكي از ايشان گفت: اي رفيق بر تو ظلمي نكردم. مگر به ديناري با من قرار ندادي ؟ ‎14‎ حق� خود را گرفته برو. مي خواهم بدين آخري مثل تو دهم.
‎15‎ آيا مرا جايز نيست كه از مال خودم آنچه خواهم بكنم ؟ مگر چشم تو بد است از آن رو كه من نيكو هستم ؟ ‎16‎ بنابراين او�لين آخرين و آخرين او�لين خواهند شد ، زيرا خوانده شدگان بسيارند و برگزيدگان بسيار كم ‏).‏
‎17‎ و چون عيسي به اورشليم مي رفت ، دوازده شاگرد خود را در اثناي راه به خلوت طلبيده بديشان گفت: ‎18‎ اينك به سوي اورشليم مي رويم و پسر انسان به رؤساي َكه�نه و كاتبان تسليم كرده خواهد شد و حكم قتل او را خواهند داد ،
‎19‎ و او را به ام�ت ها خواهند سپرد تا او را استهزا كنند و تازيانه زنند و مصلوب نمايند و در روز سوم خواهد برخاست. ‎20‎ آنگاه مادر دو پسر ِز ِبدي با پسران خود نزد وي آمده و پرستش نموده ، از او چيزي درخواست كرد.
‎21‎ بدو گفت: چه خواهش داري ؟ گفت: بفرما تا اين دو پسر من در ملكوت تو ، يكي بر دست راست و ديگري بر دست چپ تو بنشينند.
‎22‎ عيسي در جواب گفت: نمي دانيد چه مي خواهيد. آيا مي توانيد از آن كاسه اي كه من مي نوشم ، بنوشيد و تعميدي را كه من مي يابم ، بيابيد ؟ بدو گفتند: مي توانيم.
‎21‎
‎23‎ ايشان را گفت: الب ّته از كاسة من خواهيد نوشيد و تعميدي را كه من مي يابم ، خواهيد يافت. ليكن نشستن به دست راست و چپ من ، از آن من نيست كه بدهم ، مگر به كساني كه از جانب پدرم براي ايشان مهي�ا شده است.
‎24‎ ام�ا چون آن ده شاگرد شنيدند ، بر آن دو برادر به دل رنجيدند. ‎25‎ عيسي ايشان را پيش طلبيده ، گفت: آگاه هستيد كه ح ّكام ام�ت ها بر ايشان سروري مي كنند و رؤسا بر ايشان مس ّلطند.
‎26‎ ليكن در ميان شما چنين نخواهد بود ، بلكه هر كه در ميان شما مي خواهد بزرگ گردد ، خادم شما باشد.
‎27‎ و هر كه مي خواهد در ميان شما مقد�م ب�و�د ، غلام شما باشد. ‎28‎ چنانكه پسر انسان نيامد تا مخدوم شود بلكه تا خدمت كند و جان خود را در راه بسياري فدا سازد.
‎29‎ و هنگامي كه از اريحا بيرون مي رفتند ، گروهي بسيار از عقب او مي آمدند ، ‎30‎ كه ناگاه دو مرد كور كنار راه نشسته ، چون شنيدند كه عيسي در گذر است ، فرياد كرده ، گفتند: خداوندا ، پسر داودا ، بر ما ترح�م كن!
‎31‎ و هر چند خلق ايشان را نهيب مي دادند كه خاموش شوند ، بيشتر فريادكنان مي گفتند: خداوندا ، پسر داودا ، بر ما ترح�م فرما!
‎32‎ پس عيسي ايستاده ، به آواز بلند گفت: چه مي خواهيد براي شما كنم ؟
‎33‎ به وي گفتند: خداوندا ، اينك چشمان ما باز گردد! ‎34‎ پس عيسي ترح�م نموده ، چشمان ايشان را لمس نمود كه در ساعت بينا گشته ، از عقب او روانه شدند.
1 و چون نزديك به اورشليم رسيده ، وارد بيت فاجي نزد كوه زيتون شدند. آنگاه عيسي دو نفر از شاگردان خود را فرستاده ،
‎781‎