28 عيسي ايشان را گفت: هر آينه به شما مي گويم شما كه مرا متابعت نموده ايد ، در معاد وقتي كه پسر انسان بر كرسي جلال خود نشيند ، شما نيز به دوازده كرسي نشسته ، بر دوازده سبط اسرائيل داوري خواهيد نمود.
29 و هر كه بخاطر اسم من ، خانه ها يا برادران يا خواهران يا پدر يا مادر يا زن يا فرزندان يا زمينها را ترك كرد ، صد چندان خواهد يافت و وارت حيات جاوداني خواهد گشت.
20
7
30 ليكن بسا او�لين كه آخرين مي گردند و آخرين ، او�لين!
1 زيرا ملكوت آسمان صاحب خانه اي را ماند كه بامدادان بيرون رفت تا ع�م�له بجهت تاكستان خود به مزد بگيرد.
2 پس با عمله ، روزي يك دينار قرار داده ، ايشان را به تاكستان خود فرستاد.
3 و قريب به ساعت سوم بيرون رفته ، بعضي ديگر را در بازار بيكار ايستاده ديد. 4 ايشان را نيز گفت: شما هم به تاكستان برويد و آنچه ح ق� شما است به شما مي دهم. پس رفتند. 5 باز قريب به ساعت ششم و نهم رفته ، همچنين كرد.
6 و قريب به ساعت يازدهم رفته ، چند نفر ديگر بيكار ايستاده يافت.
ايشان را گفت: از بهر چه تمامي روز در اينجا بيكار ايستاده آيد ؟ گفتندش: هيچ كس ما را به مزد نگرفت. بديشان گفت: شما نيز به تاكستان برويد و ح ق� خويش را خواهيد يافت.
8 و چون وقت شام رسيد ، صاحب تاكستان به ناظر خود گفت: مزدوران را طلبيده ، از آخرين گرفته تا او�لين مزد ايشان را ادا كن. 9 پس يازده ساعتيان آمده ، هر نفري ديناري يافتند.
10 و او�لين آمده ، گمان بردند كه بيشتر خواهند يافت. ولي ايشان نيز هر نفري ديناري يافتند.
11 ام�ا چون گرفتند ، به صاحب خانه شكايت نموده ،
12 گفتند كه اين آخرين ، يك ساعت كار كردند و ايشان را با ما كه متحم�ل سختي و حرارت روز گرديده ايم مساوي ساخته اي ؟
13 او در جواب يكي از ايشان گفت: اي رفيق بر تو ظلمي نكردم. مگر به ديناري با من قرار ندادي ؟ 14 حق� خود را گرفته برو. مي خواهم بدين آخري مثل تو دهم.
15 آيا مرا جايز نيست كه از مال خودم آنچه خواهم بكنم ؟ مگر چشم تو بد است از آن رو كه من نيكو هستم ؟ 16 بنابراين او�لين آخرين و آخرين او�لين خواهند شد ، زيرا خوانده شدگان بسيارند و برگزيدگان بسيار كم ).
17 و چون عيسي به اورشليم مي رفت ، دوازده شاگرد خود را در اثناي راه به خلوت طلبيده بديشان گفت: 18 اينك به سوي اورشليم مي رويم و پسر انسان به رؤساي َكه�نه و كاتبان تسليم كرده خواهد شد و حكم قتل او را خواهند داد ،
19 و او را به ام�ت ها خواهند سپرد تا او را استهزا كنند و تازيانه زنند و مصلوب نمايند و در روز سوم خواهد برخاست. 20 آنگاه مادر دو پسر ِز ِبدي با پسران خود نزد وي آمده و پرستش نموده ، از او چيزي درخواست كرد.
21 بدو گفت: چه خواهش داري ؟ گفت: بفرما تا اين دو پسر من در ملكوت تو ، يكي بر دست راست و ديگري بر دست چپ تو بنشينند.
22 عيسي در جواب گفت: نمي دانيد چه مي خواهيد. آيا مي توانيد از آن كاسه اي كه من مي نوشم ، بنوشيد و تعميدي را كه من مي يابم ، بيابيد ؟ بدو گفتند: مي توانيم.
21
23 ايشان را گفت: الب ّته از كاسة من خواهيد نوشيد و تعميدي را كه من مي يابم ، خواهيد يافت. ليكن نشستن به دست راست و چپ من ، از آن من نيست كه بدهم ، مگر به كساني كه از جانب پدرم براي ايشان مهي�ا شده است.
24 ام�ا چون آن ده شاگرد شنيدند ، بر آن دو برادر به دل رنجيدند. 25 عيسي ايشان را پيش طلبيده ، گفت: آگاه هستيد كه ح ّكام ام�ت ها بر ايشان سروري مي كنند و رؤسا بر ايشان مس ّلطند.
26 ليكن در ميان شما چنين نخواهد بود ، بلكه هر كه در ميان شما مي خواهد بزرگ گردد ، خادم شما باشد.
27 و هر كه مي خواهد در ميان شما مقد�م ب�و�د ، غلام شما باشد. 28 چنانكه پسر انسان نيامد تا مخدوم شود بلكه تا خدمت كند و جان خود را در راه بسياري فدا سازد.
29 و هنگامي كه از اريحا بيرون مي رفتند ، گروهي بسيار از عقب او مي آمدند ، 30 كه ناگاه دو مرد كور كنار راه نشسته ، چون شنيدند كه عيسي در گذر است ، فرياد كرده ، گفتند: خداوندا ، پسر داودا ، بر ما ترح�م كن!
31 و هر چند خلق ايشان را نهيب مي دادند كه خاموش شوند ، بيشتر فريادكنان مي گفتند: خداوندا ، پسر داودا ، بر ما ترح�م فرما!
32 پس عيسي ايستاده ، به آواز بلند گفت: چه مي خواهيد براي شما كنم ؟
33 به وي گفتند: خداوندا ، اينك چشمان ما باز گردد! 34 پس عيسي ترح�م نموده ، چشمان ايشان را لمس نمود كه در ساعت بينا گشته ، از عقب او روانه شدند.
1 و چون نزديك به اورشليم رسيده ، وارد بيت فاجي نزد كوه زيتون شدند. آنگاه عيسي دو نفر از شاگردان خود را فرستاده ،
781