3 و صبحگاهان مي گوييد هوا بد خواهد شد زيرا كه آسمان سرخ و گرفته است. اي رياكاران مي دانيد صورت آسمان را تمييز دهيد ، ام�ا علاما �ت زمانها را نمي توانيد!
4 فرقة شري ِر زناكار ، آيتي مي طلبند و آيتي بديشان عطا نخواهد شد جز آيت يونس نبي. پس ايشان را رها كرده ، روانه شد. 5 و شاگردانش چون بدان طرف مي رفتند ، فراموش كردند كه نان بردارند.
6 عيسي ايشان را گفت: آگاه باشيد كه از خميرماية فريسيان و صدوقيان احتياط كنيد!
7 پس ايشان در خود تفكر نموده ، گفتند: از آن است كه نان برنداشته ايم. 8 عيسي اين را درك نموده ، بديشان گفت: اي سست ايمانان ، چرا در خود تفك ّر مي كنيد از آنجهت نان نياورده ايد ؟
9 آيا هنوز نفهميده و ياد نياورده ايد آن پنج نان و پنج هزار نفر و چند سبدي را كه برداشتيد ؟
10 و نه آن هفت نان و چهار هزار نفر و چند زنبيلي را كه برداشتيد ؟
11 پس چرا نفهميديد كه دربارة نان شما را نگفتم كه از خميرماية فريسيان و صد�وقيان احتياط كنيد ؟
12 آنگاه دريافتند كه نه از خميرماية بلكه از تعليم فريسيان و صد�وقيان حكم احتياط فرموده است.
13 و هنگامي كه عيسي به نواحي قيصري�ة فيل�پس آمد ، از شاگردان خود پرسيد ، گفت: مردم مرا كه پسر انسانم چه شخص مي گويند ؟ 14 گفتند: بعضي يحيي تعميد دهنده و بعضي الياس و بعضي ا�رميا يا يكي از انبيا.
15 ايشان را گفت: شما مرا كه مي دانيد ؟
17
16 شمعون پطرس در جواب گفت كه تويي مسيح ، پسر خداي زنده! 17 عيسي در جواب وي گفت: خوشابحال تو اي شمعون بن يونا! زيرا جسم و خون اين را بر تو كشف نكرده ، بلكه پدر من كه در آسمان است.
18 و من نيز تو را مي گويم كه تويي پطرس و بر اين صخره كليساي خود را بنا مي كنم و ابواب جه ّنم بر آن استيلا نخواهد يافت. 19 و كليدهاي ملكوت آسمان را به تو مي سپارم ؛ و آنچه بر زمين ببندي در آسمان بسته گردد و آنچه در زمين گشايي در آسمان گشاده شود. 20 آنگاه شاگردان خود را قدغن فرمود كه به هيچ كس نگويند كه او مسيح است.
21 و از آن زمان عيسي به شاگردان خود خبر دادن آغاز كرد كه رفتن او به اورشليم و زحمت� بسيار كشيدن از مشايخ و رؤساي َكه�نه و كاتبان و كشته شدن و در روز سوم برخاستن ضروري است.
22 و پطرس او را گرفته ، شروع كرد به منع نمودن و گفت: حاشا از تو اي خداوند كه اين بر تو هرگز واقع نخواهد شد!
23 ام�ا او برگشته ، پطرس را گفت: دور شو اي شيطان زيرا كه باعث لغزش من مي باشي ، زيرا نه امور الهي را بلكه امور انساني را تفك ّر مي كني! 24 آنگاه عيسي به شاگردان خود گفت: اگر كسي خواهد متابعت من كند ، بايد خود را انكار كرده و صليب خود را برداشته ، از عقب من آيد.
25 زيرا هر كس بخواهد جان خود را برهاند ، آن را هلاك سازد ؛ ام�ا هر كه جان خود را بخاطر من هلاك كند ، آن را دريابد. 26 زيرا شخص را چه سود دارد كه تمام دنيا را ببرد و جان خود را ببازد ؟ يا اينكه آدمي چه چيز را فداي جان خود خواهد ساخت ؟
27 زيرا كه پسر انسان خواهد آمد در جلال پدر خويش به ا ّتفاق ملائكة خود و در آن وقت هر كسي را موفق اعمالش جزا خواهد داد. 28 هر آينه به شما مي گويم كه بعضي در اينجا حاضرند كه تا پسر انسان را نبينند كه در ملكوت خود مي آيد ، ذائقة موت را نخواهند چشيد.
1 و بعد از شش روز ، عيسي ، پطرس و يعقوب و برادرش يوح ّنا را برداشته ، ايشان را در خلوت به كوهي بلند برد.
2 و در نظر ايشان هيأت او متبد�ل گشت و چهره اش چون خورشيد ، درخشنده و جامه اش چون نور ، سفيد گرديد.
3 كه ناگاه موسي و الياس بر ايشان ظاهر شده ، با او گفتگو مي كردند. 4 ام�ا پطرس به عيسي متوج�ه شده ، گفت كه خداوندا ، بودن ما در اينجا نيكو است! اگر بخواهي ، سه سايبان در اينجا بسازيم ، يكي براي تو و يكي بجهت موسي و ديگري براي الياس.
5 و هنوز سخن بر زبانش بود كه ناگاه ابري درخشنده بر ايشان سايه افكند و اينك آوازي از ابر در رسيد كه اين است پسر حبيب من كه از وي خشنودم. او را بشنويد!
6 و چون شاگردان اين را شنيدند ، به روي در افتاده ، بي نهايت ترسان شدند.
7 عيسي نزديك آمده ، ايشان را لمس نمود و گفت: برخيزيد و ترسان مباشيد! 8 و چشمان خود را گشوده ، هيچ كس را جز عيسي تنها نديدند.
9 و چون ايشان از كوه به زير مي آمدند ، عيسي ايشان را قدغن فرمود كه تا پسر انسان از مردگان برنخيزد ، زنهار اين رؤيا را به كسي باز نگوئيد. 10شاگردانش از او پرسيده ، گفتند: پس كاتبان چرا مي گويند كه مي بايد الياس او�ل آيد ؟
11 او در جواب گفت: الب ّته الياس مي آيد و تمام چيزها را اصلاح خواهد نمود.
12 ليكن به شما مي گويم كه الحال الياس آمده است و او را نشناختند بلكه آنچه خواستند با وي كردند ؛ به همانطور پسر انسان نيز از ايشان زحمت خواهد ديد.
778