جزو «بیست و دو» درس آموزشی از کتاب مقدّس کتاب مقدّس؛ عهد عتیق؛ کامل | Seite 775

3 و صبحگاهان مي گوييد هوا بد خواهد شد زيرا كه آسمان سرخ و گرفته است. اي رياكاران مي دانيد صورت آسمان را تمييز دهيد ، ام�ا علاما �ت زمانها را نمي توانيد!
4 فرقة شري ِر زناكار ، آيتي مي طلبند و آيتي بديشان عطا نخواهد شد جز آيت يونس نبي. پس ايشان را رها كرده ، روانه شد. 5 و شاگردانش چون بدان طرف مي رفتند ، فراموش كردند كه نان بردارند.
6 عيسي ايشان را گفت: آگاه باشيد كه از خميرماية فريسيان و صدوقيان احتياط كنيد!
7 پس ايشان در خود تفكر نموده ، گفتند: از آن است كه نان برنداشته ايم. 8 عيسي اين را درك نموده ، بديشان گفت: اي سست ايمانان ، چرا در خود تفك ّر مي كنيد از آنجهت نان نياورده ايد ؟
9 آيا هنوز نفهميده و ياد نياورده ايد آن پنج نان و پنج هزار نفر و چند سبدي را كه برداشتيد ؟
‎10‎ و نه آن هفت نان و چهار هزار نفر و چند زنبيلي را كه برداشتيد ؟
‎11‎ پس چرا نفهميديد كه دربارة نان شما را نگفتم كه از خميرماية فريسيان و صد�وقيان احتياط كنيد ؟
‎12‎ آنگاه دريافتند كه نه از خميرماية بلكه از تعليم فريسيان و صد�وقيان حكم احتياط فرموده است.
‎13‎ و هنگامي كه عيسي به نواحي قيصري�ة فيل�پس آمد ، از شاگردان خود پرسيد ، گفت: مردم مرا كه پسر انسانم چه شخص مي گويند ؟ ‎14‎ گفتند: بعضي يحيي تعميد دهنده و بعضي الياس و بعضي ا�رميا يا يكي از انبيا.
‎15‎ ايشان را گفت: شما مرا كه مي دانيد ؟
‎17‎
‎16‎ شمعون پطرس در جواب گفت كه تويي مسيح ، پسر خداي زنده! ‎17‎ عيسي در جواب وي گفت: خوشابحال تو اي شمعون بن يونا! زيرا جسم و خون اين را بر تو كشف نكرده ، بلكه پدر من كه در آسمان است.
‎18‎ و من نيز تو را مي گويم كه تويي پطرس و بر اين صخره كليساي خود را بنا مي كنم و ابواب جه ّنم بر آن استيلا نخواهد يافت. ‎19‎ و كليدهاي ملكوت آسمان را به تو مي سپارم ؛ و آنچه بر زمين ببندي در آسمان بسته گردد و آنچه در زمين گشايي در آسمان گشاده شود. ‎20‎ آنگاه شاگردان خود را قدغن فرمود كه به هيچ كس نگويند كه او مسيح است.
‎21‎ و از آن زمان عيسي به شاگردان خود خبر دادن آغاز كرد كه رفتن او به اورشليم و زحمت� بسيار كشيدن از مشايخ و رؤساي َكه�نه و كاتبان و كشته شدن و در روز سوم برخاستن ضروري است.
‎22‎ و پطرس او را گرفته ، شروع كرد به منع نمودن و گفت: حاشا از تو اي خداوند كه اين بر تو هرگز واقع نخواهد شد!
‎23‎ ام�ا او برگشته ، پطرس را گفت: دور شو اي شيطان زيرا كه باعث لغزش من مي باشي ، زيرا نه امور الهي را بلكه امور انساني را تفك ّر مي كني! ‎24‎ آنگاه عيسي به شاگردان خود گفت: اگر كسي خواهد متابعت من كند ، بايد خود را انكار كرده و صليب خود را برداشته ، از عقب من آيد.
‎25‎ زيرا هر كس بخواهد جان خود را برهاند ، آن را هلاك سازد ؛ ام�ا هر كه جان خود را بخاطر من هلاك كند ، آن را دريابد. ‎26‎ زيرا شخص را چه سود دارد كه تمام دنيا را ببرد و جان خود را ببازد ؟ يا اينكه آدمي چه چيز را فداي جان خود خواهد ساخت ؟
‎27‎ زيرا كه پسر انسان خواهد آمد در جلال پدر خويش به ا ّتفاق ملائكة خود و در آن وقت هر كسي را موفق اعمالش جزا خواهد داد. ‎28‎ هر آينه به شما مي گويم كه بعضي در اينجا حاضرند كه تا پسر انسان را نبينند كه در ملكوت خود مي آيد ، ذائقة موت را نخواهند چشيد.
1 و بعد از شش روز ، عيسي ، پطرس و يعقوب و برادرش يوح ّنا را برداشته ، ايشان را در خلوت به كوهي بلند برد.
2 و در نظر ايشان هيأت او متبد�ل گشت و چهره اش چون خورشيد ، درخشنده و جامه اش چون نور ، سفيد گرديد.
3 كه ناگاه موسي و الياس بر ايشان ظاهر شده ، با او گفتگو مي كردند. 4 ام�ا پطرس به عيسي متوج�ه شده ، گفت كه خداوندا ، بودن ما در اينجا نيكو است! اگر بخواهي ، سه سايبان در اينجا بسازيم ، يكي براي تو و يكي بجهت موسي و ديگري براي الياس.
5 و هنوز سخن بر زبانش بود كه ناگاه ابري درخشنده بر ايشان سايه افكند و اينك آوازي از ابر در رسيد كه اين است پسر حبيب من كه از وي خشنودم. او را بشنويد!
6 و چون شاگردان اين را شنيدند ، به روي در افتاده ، بي نهايت ترسان شدند.
7 عيسي نزديك آمده ، ايشان را لمس نمود و گفت: برخيزيد و ترسان مباشيد! 8 و چشمان خود را گشوده ، هيچ كس را جز عيسي تنها نديدند.
9 و چون ايشان از كوه به زير مي آمدند ، عيسي ايشان را قدغن فرمود كه تا پسر انسان از مردگان برنخيزد ، زنهار اين رؤيا را به كسي باز نگوئيد. ‎10‎شاگردانش از او پرسيده ، گفتند: پس كاتبان چرا مي گويند كه مي بايد الياس او�ل آيد ؟
‎11‎ او در جواب گفت: الب ّته الياس مي آيد و تمام چيزها را اصلاح خواهد نمود.
‎12‎ ليكن به شما مي گويم كه الحال الياس آمده است و او را نشناختند بلكه آنچه خواستند با وي كردند ؛ به همانطور پسر انسان نيز از ايشان زحمت خواهد ديد.
‎778‎