14
58 و بسبب بي ايماني ايشان معجزه بسيار در آنجا ظاهر نساخت.
1 در آن هنگام هيروديس ت�يترار�خ چون شهرت عيسي را شنيد ، 2 به خادمان خود گفت: اين است يحيي تميد دهنده كه از مردگان برخاسته است ، و از اين جهت معجزات از او صادر مي گردد.
3 زيرا كه هيروديس يحيي را بخاطر هيروديا ، زن برادر خود فيلپ�س گرفته ، در بند نهاده و در زندان انداخته بود ؛ 4 چون كه يحيي بدو همه گفت: نگاه داشتن وي بر تو حلال نيست.
5 و وقتي كه قصد قتل او كرد ، از مردم ترسيد زيرا كه او را نبي مي دانستند. 6 ام�ا چون بزم ميلاد هيروديس را مي آراستند ، دختر هيروديا در مجلس رقص كرده ، هيروديس را شاد نمود.
7 از اين رو قسم خورده ، وعده داد كه آنچه او خواهد بدو بدهد.
8 و او از ترغيب مادر خود گفت كه سر يحيي تعميد دهنده را الآن در َطب�ق ي به من عنايت فرما. 9 آنگاه پادشاه برنجيد ، ليكن بجهت پا ِس قسم و خاطر همنشينان خود ، فرمود كه بدهند.
10 و فرستاد ، سر يحيي را در زندان از تن جدا كرد ،
11 و سر او را در طشتي گذارده ، به دختر تسليم نمودند و او آن را نزد مادر خود برد.
12 پس شاگردان آمده ، جسد او را برداشته ، به خاك سپردند و رفته ، عيسي را ا ّطلاع دادند.
13 و چون عيسي اين را شنيد ، به كشتي سوار شده ، از آنجا به ويرانه اي به خلوت رفت. و چون مردم شنيدند ، از شهرها به راه خشكي از عقب وي روانه شدند.
14 پس عيسي بيرون آمده ، گروهي بسيار ديده ، بر ايشان رحم فرمود و بيماران ايشان را شفا داد.
15 و در وقت عصر ، شاگردانش نزد وي آمده ، گفتند: خود غذا بخرند.
16 عيسي ايشان را گفت: احتياج به رفتن ندارند. شما ايشان را غذا دهيد.
17 بدو گفتند: در اينجا جز پنج نان و دو ماهي نداريم!
18 گفت: آنها را اينجا نزد من بياوريد!
اين موضع ويرانه است و وقت الآن گذشته. پس اين گروه را مر ّخص فرما تا به دهات رفته بجهت
19 و بدان جماعت فرمود تا بر سبزه نشستند و پنج نان و دو ماهي را گرفته ، به سوي آسمان نگريسته ، بركت داد و نان را پاره كرد ، به شاگردان سپرد و شاگردان بدان جماعت.
15
20 و همه خورده ، سير شدند و از پاره هاي باقي مانده دوازده سبد پر كرده ، برداشتند.
21 و خوردگان سواي زنان و اطفال قريب به پنج هزار مرد بودند.
22 بي درنگ عيسي شاگردان خود را اصرار نمود تا به كشتي سوار شده ، پيش از وي به كنارة ديگر روانه شوند تا آن گروه را رخصت دهد.
23 و چون مردم را روانه نمود ، به خلوت براي عبادت بر فراز كوهي برآمد. و وقت شام در آنجا تنها بود. 24 ام�ا كشتي در آن وقت در ميان دريا به سبب باد مخالف كه مي وزيد ، به امواج گرفتار بود.
25 و در پاس چهارم از شب ، عيسي بر دريا خراميده ، به سوي ايشان روانه گرديد.
26 اما چون شاگردان ، او را بر دريا خرامان ديدند ، مضطرب شده ، گفتند كه خيالي است ؛ و از خوف فرياد برآوردند. 27 ام�ا عيسي ايشان را بي تأم�ل خطاب كرده ، گفت: خاطر جمع داريد! منم ، ترسان مباشيد!
28 پطرس در جواب او گفت: خداوندا ، اگر تويي مرا بفرما تا بر روي آب ، نزد تو آيم. 29 گفت: بيا! در ساعت پطرس از كشتي فرود شده ، بر روي آب روانه شد تا نزد عيسي آيد. 30 ليكن چون باد را شديد ديد ، ترسان گشت و مشرف به غرق شده ، فرياد برآورده ، گفت: خداوندا ، مرا درياب.
31 عيسي بي درنگ دست آورده ، او را بگرفت و گفت: اي كم ايمان ، چرا شك آوردي ؟
32 و چون به كشتي سوار شدند ، باد ساكن گرديد.
33 پس اهل كشتي آمده ، او را پرستش كرده ، گفتند: في الحقيقة تو پسر خدا هستي! 34 آنگاه عبور كرده ، به زمين ج� ِنيس�ر�ه آمدند ، 35 و اهل آن موضع او را شناخته ، به همگي آن نواحي فرستاده ، همة بيماران را نزد او آوردند ، 36 و از او اجازت خواستند كه محض دامن ردايش را لمس كنند و هر كه لمس كرد ، صح�ت كامل يافت.
1 آنگاه كاتبان و فريسيان ُارشليم نزد عيسي آمده ، گفتند: 2 چون است كه شاگردان تو از تقليد مشايخ تجاوز مي نمايند ، زيرا هرگاه نان مي خورند دست خود را نمي شويند ؟
776