4 و من توج�ه نموده ، فرشته اي را كه با من تك ّلم مي نمود خطاب كرده ، گفتم: اي آقايم اينها چه مي باشد ؟
5 و فرشته اي كه با من تكل ّم مي نمود مرا جواب داد و گفت: آيا نمي داني كه اينها چيست ؟ گفتم: نه اي آقايم.
6 او در جواب من گفت: اين است كلامي كه خداوند به َزر�ب�ا ِبل مي گويد: نه به قدرت و نه به قو�ت بلكه به روح من. قول يهوه صبايوت اين است. 7 اي كوه بزرگ تو چيستي ؟ در حضور َزر�ب�ا ِبل به همواري مب�دل خواهي شد و سنگ سر آن را بيرون خواهد آورد و صدا خواهند زد فيض فيض بر آن باشد.
8 وكلام خداوند برمن نازل شده ، گفت:
9 دستهاي َز �رب�ا ِبل اين خانه را بنياد نهاد و دستهاي وي آن را تمام خواهد كرد و خواهي دانست كه يهوه صبايوت مرا نزد شما فرستاده است.
10 زيرا كيست كه روز امور كوچك را خوار شمارد زيرا كه اين هفت مسرور خواهند شد حيني كه شاقول را در دست زر�ب�ا ِبل مي بينند. و اينها چشمان خداوند هستند كه در تمامي جهان ترد�د مي نمايند.
11 پس من او را خطاب كرده ، گفتم: اين دو درخت زيتون كه بطرف راست و بطرف چپ شمعدان هستند چه مي باشند ؟
12 و بار ديگر او را خطاب كرده ، گفتم كه اين دو شاخة زيتون به پهلوي دو لولة زر�يتي كه روغن طلا را از خود مي ريزد چيستند ؟
13 او مرا جواب داده ، گفت: آيا نمي داني كه اينها چيستند ؟ گفتم: نه اي آقايم. 14 گفت: اينها پسران روغن زيت مي باشند كه نزد مال�ك� تمامي جهان مي ايستند.
5 و باز چشمان خود را برافراشته ، نگريستم و طوماري پر�ان ديدم.
2 و او مرا گفت: چه چيز مي بيني ؟ گفتم: طوماري پر�ان مي بينم كه طولش بيست ذراع و عرضش ده ذراع مي باشد.
3 او مرا گفت: اين است آن لعنتي كه بر روي تمامي جهان بيرون مي رود ، زيراكه از اين طرف هر دزد موافق آن منقطع خواهد شد و از آن طرف هركه سوگند خور�د� موافق آن منقطع خواهد گرديد.
4 يهوه صبايوت مي گويد: من آن را بيرون خواهم فرستاد و به خانة دزد و به خانة هركه به اسم من قسم دروغ خور�د داخل خواهد شد و درميان خانه اش نزيل شده ، آن را با چوبهايش و سنگهايش منهدم خواهم ساخت.
5 پس فرشته اي كه با من تك ّلم مي نمود بيرون آمده ، مرا گفت: چشمان خود را برافراشته ببين كه اينكه بيرون مي رود چيست ؟ 6 گفتم: اين چيست ؟ او جواب داد: اين است آن ايفايي كه بيرون مي رود و گفت نمايش ايشان در تمامي جهان اين است.
7 و اينك وزنه اي از سرب برداشته شد. و َزني درميان ايفا نشسته بود. 8 و او گفت: اين شرارت است. پس وي را درميان ايفا انداخت و آن سنگ س�رب را بر دهنه اش نهاد.
9 پس چشمان خود را برافراشته ، نگريستم و اينك دو زن بيرون آمدند و باد در بالهاي ايشان بود و بالهاي ايشان مثل بالهاي َلق� َلق� بود و ايفا را به ميان زمين و آسمان برداشتند.
10 پس به فرشته اي كه با من تك ّلم مي نمود گفتم: اينها ايفا را كجا مي برند ؟
11 او مرا جواب داد: » تا خانه اي در زمين ش�ن ْعار براي وي بنا نمايند و چون آن مهي�ا شود آنگاه او در آنجا بر پاية خود برقرار خواهد شد.
6 و بار ديگر چشمان خود را برافراشته ، نگريستم و اينك چهار ارابه از ميان دو كوه بيرون مي رفت و كوهها كوههاي مسين بود. 2 در ارابة او�ل اسبان سرخ و در ارابة دو�م اسبان سياه ،
3 و در ارابة سو�م اسبان سفيد و در ارابة چهارم اسبان ابل ِق قو�ي بود. 4 و فرشته را كه با من تك ّلم مي نمود خطاب كرده ، گفتم: اي آقايم اينها چيستند ؟
5 فرشته در جواب من گفت: اينها چهار روح افلاك مي باشند كه از ايستادن به حضور مالك تمامي جهان بيرون مي روند. 6 ام�ا آنكه اسبان سياه را دارد ، اينها بسوي زمين شمال بيرون مي روند و اسبان سفيد در عقب آنها بيرون مي روند و ابلقها به زمين جنوب بيرون مي روند.
7 و آن اسبان قو�ي بيرون رفته ، آرزو دارند كه بروند و در جهان گردش نماييد. پس در جهان گردش كردند.
754