جزو «بیست و دو» درس آموزشی از کتاب مقدّس کتاب مقدّس؛ عهد عتیق؛ کامل | Page 751

4 و من توج�ه نموده ، فرشته اي را كه با من تك ّلم مي نمود خطاب كرده ، گفتم: اي آقايم اينها چه مي باشد ؟
5 و فرشته اي كه با من تكل ّم مي نمود مرا جواب داد و گفت: آيا نمي داني كه اينها چيست ؟ گفتم: نه اي آقايم.
6 او در جواب من گفت: اين است كلامي كه خداوند به َزر�ب�ا ِبل مي گويد: نه به قدرت و نه به قو�ت بلكه به روح من. قول يهوه صبايوت اين است. 7 اي كوه بزرگ تو چيستي ؟ در حضور َزر�ب�ا ِبل به همواري مب�دل خواهي شد و سنگ سر آن را بيرون خواهد آورد و صدا خواهند زد فيض فيض بر آن باشد.
8 وكلام خداوند برمن نازل شده ، گفت:
9 دستهاي َز �رب�ا ِبل اين خانه را بنياد نهاد و دستهاي وي آن را تمام خواهد كرد و خواهي دانست كه يهوه صبايوت مرا نزد شما فرستاده است.
‎10‎ زيرا كيست كه روز امور كوچك را خوار شمارد زيرا كه اين هفت مسرور خواهند شد حيني كه شاقول را در دست زر�ب�ا ِبل مي بينند. و اينها چشمان خداوند هستند كه در تمامي جهان ترد�د مي نمايند.
‎11‎ پس من او را خطاب كرده ، گفتم: اين دو درخت زيتون كه بطرف راست و بطرف چپ شمعدان هستند چه مي باشند ؟
‎12‎ و بار ديگر او را خطاب كرده ، گفتم كه اين دو شاخة زيتون به پهلوي دو لولة زر�يتي كه روغن طلا را از خود مي ريزد چيستند ؟
‎13‎ او مرا جواب داده ، گفت: آيا نمي داني كه اينها چيستند ؟ گفتم: نه اي آقايم. ‎14‎ گفت: اينها پسران روغن زيت مي باشند كه نزد مال�ك� تمامي جهان مي ايستند.
5 و باز چشمان خود را برافراشته ، نگريستم و طوماري پر�ان ديدم.
2 و او مرا گفت: چه چيز مي بيني ؟ گفتم: طوماري پر�ان مي بينم كه طولش بيست ذراع و عرضش ده ذراع مي باشد.
3 او مرا گفت: اين است آن لعنتي كه بر روي تمامي جهان بيرون مي رود ، زيراكه از اين طرف هر دزد موافق آن منقطع خواهد شد و از آن طرف هركه سوگند خور�د� موافق آن منقطع خواهد گرديد.
4 يهوه صبايوت مي گويد: من آن را بيرون خواهم فرستاد و به خانة دزد و به خانة هركه به اسم من قسم دروغ خور�د داخل خواهد شد و درميان خانه اش نزيل شده ، آن را با چوبهايش و سنگهايش منهدم خواهم ساخت.
5 پس فرشته اي كه با من تك ّلم مي نمود بيرون آمده ، مرا گفت: چشمان خود را برافراشته ببين كه اينكه بيرون مي رود چيست ؟ 6 گفتم: اين چيست ؟ او جواب داد: اين است آن ايفايي كه بيرون مي رود و گفت نمايش ايشان در تمامي جهان اين است.
7 و اينك وزنه اي از سرب برداشته شد. و َزني درميان ايفا نشسته بود. 8 و او گفت: اين شرارت است. پس وي را درميان ايفا انداخت و آن سنگ س�رب را بر دهنه اش نهاد.
9 پس چشمان خود را برافراشته ، نگريستم و اينك دو زن بيرون آمدند و باد در بالهاي ايشان بود و بالهاي ايشان مثل بالهاي َلق� َلق� بود و ايفا را به ميان زمين و آسمان برداشتند.
‎10‎ پس به فرشته اي كه با من تك ّلم مي نمود گفتم: اينها ايفا را كجا مي برند ؟
‎11‎ او مرا جواب داد: » تا خانه اي در زمين ش�ن ْعار براي وي بنا نمايند و چون آن مهي�ا شود آنگاه او در آنجا بر پاية خود برقرار خواهد شد.
6 و بار ديگر چشمان خود را برافراشته ، نگريستم و اينك چهار ارابه از ميان دو كوه بيرون مي رفت و كوهها كوههاي مسين بود. 2 در ارابة او�ل اسبان سرخ و در ارابة دو�م اسبان سياه ،
3 و در ارابة سو�م اسبان سفيد و در ارابة چهارم اسبان ابل ِق قو�ي بود. 4 و فرشته را كه با من تك ّلم مي نمود خطاب كرده ، گفتم: اي آقايم اينها چيستند ؟
5 فرشته در جواب من گفت: اينها چهار روح افلاك مي باشند كه از ايستادن به حضور مالك تمامي جهان بيرون مي روند. 6 ام�ا آنكه اسبان سياه را دارد ، اينها بسوي زمين شمال بيرون مي روند و اسبان سفيد در عقب آنها بيرون مي روند و ابلقها به زمين جنوب بيرون مي روند.
7 و آن اسبان قو�ي بيرون رفته ، آرزو دارند كه بروند و در جهان گردش نماييد. پس در جهان گردش كردند.
‎754‎