9
1 خداوند مي گويد كه در آن زمان استخوانهاي سرورانش و استخوانهاي انبيا و استخوانهاي َكه�نه و استخوانهاي انبيا استخوانهاي سكنة اورشليم را از قبرهاي ايشان بيرون خواهند آورد.
2 و آنها را پيش آفتاب و ماه و تمامي لشكر آسمان كه آنها را دوست داشته و عبادت كرده و پيروي نموده و جستجو و سجده كرده اند پهن خواهند كرد و آنها را جمع نخواهند نمود و دفن نخواهند كرد بلكه بر روي زمين سرگين خواهد بود.
3 و يهوه صبايوت مي گويد كه تمامي بقية اين قبيلة شرير كه باقي مي مانند در هر مكاني كه باقي مانده باشند و من ايشان را بسوي آن رانده باشم مرگ را بر حيات ترجيح خواهند داد.
4 و ايشان را بگو خداوند چنين مي فرمايد: اگر كسي بيفتد آيا نخواهد برخاست و اگر كسي مر ّتد شود آيا بازگشت نخواهد نمود ؟
5 پس چرا اين قوم اورشليم به ارتداد دايمي مرت ّد شده اند و به فريب متمس�ك شده ، از بازگشت نمودن ابا مي نمايند ؟ 6 من گوش خود را فرا داشته ، شنيدم اما براستي تك ّلم ننمودند و كسي از شرارت خويش توبه نكرده و نگفته است چه كرده ام بلكه هر يك مثل اسبي كه به جنگ مي دود به راه خود رجوع مي كند.
7 لقلق نيز در هوا موسم خود را مي داند و فاخته و پرستوك و كلنك زمان آمدن خود را نگاه مي دارند ليكن قوم من احكام خداوند را نمي دانند.
8 چگونه مي گوييد كه ما حكيم هستيم و شريعت خداوند با ما است. به تحقيق قلم كاذب كاتبان به دروغ عمل مي نمايد. 9 حكيمان شرمنده و مدهوش و گرفتار شده اند. اينك كلام خداوند را ترك نموده اند پس چه نوع حكمتي دارند.
10 بنابراين زنان ايشان را به ديگران خواهم داد و مزرعه هاي ايشان را به مالكان ديگر. زيراكه جميع ايشان چه خرد و چه بزرگ پر از طمع مي باشند و همگي ايشان چه نبي و چه كاهن به فريب عمل مي نمايند.
11 و جراحات قوم من اندك شفايي داده اند چونكه مي گويند سلامتي است سلامتي است ، با آنكه سلامتي نيست.
12 آيا چون مرتكب رجاسات شدند خجل گرديدند ؟ ني اب د ًا خجل نشدند بلكه حيا را احساس ننمودند بنابراين خداوند مي گويد: درميان افتادگان خواهند افتاد و حيني كه من به ايشان عقوبت رسانم خواهند لغزيد.
13 خداوند مي گويد: ايشان را بالك ّل تلف خواهم نمود كه نه انگور بر مو و به انجير بر درخت انجير يافت شود و برگها پژمرده خواهد شد و آنچه به ايشان بدهم از ايشان زايل خواهد شد.
14 پس ما چرا مي نشينيم ؟ جمع بشويد تا به شهرهاي حصاردار داخل شويم و در آنها ساكت باشيم. زيراكه يهوه خداي ما ما را ساكت گردانيده و آب تلخ به ما نوشانيده است زانرو كه به خداوند گناه ورزيده ايم.
15 براي سلامتي انتظار كشيديم اما هيچ خير حاصل نشد و براي زمان شفا و اينك آشفتگي پديد آمد.
16 َصهيل اسبان او از دان شنيده شد و از صداي شيهة زورآورانش تمامي زمين متزلزل گرديد زيراكه آمده اند و زمين هرچه در آن است و شهر و ساكنانش را خورده اند.
17 زيرا خداوند مي گويد: اينك من درميان شما مارها و افعيها خواهم فرستاد كه آنها را افسون نتوان كرد و شما را خواهند گزيد.
18 كاش كه از غم تسلي مي يافتم. دل من در اندرونم ضعف بهم رسانيده است. 19 اينك آواز تضر�ع دختر قوم من از زمين دور مي آيد كه آيا خداوند در صهيون نيست و مگر پادشاهش در آن نيست ؟ پس چرا خشم مرا به بتهاي خود و اباطيل بيگانه به هيجان آوردند ؟
20 موسم حصاد گذشت و تابستان تمام شد و ما نجات نيافتيم.
21 به سبب جراحت دختر قوم خود مجروح شده و ماتم گرفته ام و حيرت مرا فرو گرفته است.
22 آيا بلسان در جلعاد نيست و طبيبي در آن ني ؟ پس دختر قوم من چرا شفا نيافته است ؟
1 كاش كه سر من آب مي بود و چشمانم چشمة اشك. تا روز و شب براي كشتگان دختر قوم خود گريه مي كردم.
2 كاش كه در بيابان منزل مسافران مي داشتم تا قوم خود را ترك كرده از ايشان مي رفتم چونكه همگي ايشان زناكار و جماعت خيانتكارند.
3 زبان خويش را مثل كمان خود به دروغ مي كشند. در زمين قو�ي شده اند اما به براي راستي زيرا خداوند مي گويد: از شرارت به شرارت تر�قي مي كنند و مرا نمي شناسند.
4 هريك از همساية خويش باحذر باشيد و به هيچ برادر اعتماد منماييد زيرا هر برادر از پا درمي آورد و هر همسايه به نم�امي گردش مي كند. 5 و هركس همساية خود را فريب مي دهد و ايشان براستي تك ّلم نمي نمايند و زبان خود را به دروغگويي آموخته اند و از كج رفتاري خسته شده اند.
6 خداوند مي گويد كه مسكن تو درميان فريب است و از مكر خويش نمي خواهند كه مرا بشناسند. 7 بنابراين يهوه صبايوت چنين مي گويد: اينك من ايشان را قال گذاشته ، امتحان خواهم نمود. زيرا به خاطر دختر قوم خود چه توانم كرد ؟
611