جزو «بیست و دو» درس آموزشی از کتاب مقدّس کتاب مقدّس؛ عهد عتیق؛ کامل | 页面 524

كتاب جامعه
1
2
1 كلام جامعه بن داود كه در اورشليم پادشاه بود:
2 باطل اباطيل ، جامعه مي گويد ، باطل اباطيل ، همه چيز باطل است.
3 انسان را از تمامي مشق ّتش كه زير آسمان مي كشد چه منفعت است ؟ 4 يك طبقه مي روند و طبقة ديگر مي آيند و زمين تا به ابد پايدار مي ماند. 5 آفتاب طلوع مي كند و آفتاب غروب مي كند و به جايي كه از آن طلوع نمود مي شتابد.
6 باد بطرف جنوب مي رود و به طرف شمال دور مي زند ؛ دورزنان دورزنان مي رود و باد به مدارهاي خود برمي گردد. 7 جميع نهرها به دريا جاري مي شود اما دريا پر نمي گردد ؛ به مكاني كه نهرها از آن جاري شد به همان جا باز بري گردد.
8 همة چيزها پر از خستگي است كه انسان آن را بيان نتواند كرد. چشم از ديدن سير نمي شود و گوش از شنيدن مملو نمي گردد. 9 آنچه بوده است همان است كه خواهد بود ، و آنچه شده است همان است كه خواهد شد و زير آفتاب هيچ چيز تازه نيست.
‎10‎ آيا چيزي هست كه درباره اش گفته شود ببين اين تازه است ؟ در دهرهايي كه قبل از ما بود آن چيز قديم بود.
‎11‎ ذكري از پيشينيان نيست ، و از آيندگان نيز كه خواهند آمد ، نزد آناني كه بعد از ايشان خواهند آمد ، ذكري نخواهد بود.
‎12‎ من كه جامعه هستم بر اسرائيل در اورشليم پادشاه بودم ،
‎13‎ و دل خود را بر آن نهادم كه در هر چيزي كه زير آسمان كرده مي شود ، با حكمت تفح�ص و تجس�س نمايم. اين مش ّقت سخت است كه خدا به بني آدم داده است كه به آن زحمت بكشند.
‎14‎ و تمامي كارهايي را كه زير آسمان كرده مي شود ، ديدم كه اينك همة آنها بطالت و در پي باد زحمت كشيدن است. ‎15‎ كج را راست نتوان كرد و ناقص را بشمار نتوان آورد.
‎16‎ در دل خود تف ّكر نموده ، گفتم: اينك من حكمت را به غايت افزودم ، بيشتر از همگاني كه قبل از من بر اورشليم بودند ؛
‎17‎ و دل خود را بر دانستن حكمت و دانستن حماقت و جهالت مشغول ساختم. پس فهميدم كه اين نيز در پي باد زحمت كشيدن است. ‎18‎ زيرا كه در كثرت حكمت كثرت غم است و هر كه ع�لم را بيفزايد ، حزن را مي افزايد.
1 من در دل خود گفتم: الآن بيا تا تو را به عيش و عشرت بيازمايم ؛ پس سعادتمندي را ملاحظه نما. و اينك آن نيز بطالت بود.
2 دربارة خنده گفتم كه مجنون است و دربارة شادماني كه چه مي كند.
3 در دل خود غرور كردم كه بدن خود را با شراب بپرورم ، با آنكه دل من مرا به حكمت ارشاد نمايد و حماقت را بدست آورم تا ببينم كه براي بني آدم چه چيز نيكو است كه آن را زير آسمان در تمامي اي�ام عمر خود به عمل آورند.
4 كارهاي عظيم براي خود كردم و خانه ها براي خود ساختم و تاكستانها به جهت خود غرس نمودم. 5 باغها و فردوسها به جهت خود ساختم و در آنها هر قسم درخت ميوه دار غرس نمودم.
6 حوضهاي آب براي خود ساختم تا درختستاني را كه در آن درختان بزرگ مي شود ، آبياري نمايم.
7 غلامان و كنيزان خريدم و خانه زادان داشتم و مرا نيز بيشتر از همة كساني كه قبل از من در اورشليم بودند ، اموال از رمه و گله بود. 8 نقره و طلا و اموال خا ّصة پادشاهان و كشورها نيز براي خود جمع كردم ؛ و مغن ّيان و مغن ّيات و لذ ّات بني آدم يعني بانو و بانوان به جهت خود گرفتم. 9 پس بزرگ شدم و بر تمامي كساني كه قبل از من در اورشليم بودند برتري يافتم و حكمتم نيز با من برقرار ماند ،
‎10‎ و هر چه چشمانم آرزو مي كرد از آنها دريغ نداشتم ، و دل خود را ازهيچ خوشي باز نداشتم زيرا دلم در هر محنت من شادي مي نمود و نصيب من از تمامي مش ّقتم همين بود.
‎11‎ پس به تمامي كارهايي كه دستهايم كرده بود و به مش ّقتي كه در عمل نمودن كشيده بودم نگريستم ؛ و اينك تمامي آن بطالت و در پي باد زحمت كشيدن بود و در زير آفتاب هيچ منفعت نبود.
بود ؟
‎12‎ پس توج�ه نمودم تا حكمت و حماقت و جهالت را ملاحظه نمايم ؛ زيرا كسي كه بعد از پادشاه بيايد چه خواهد كرد ؟ مگر نه آنچه قبل از آن كرده شده
‎13‎ و ديدم كه برتري حكمت بر حماقت مثل برتري نور بر ظلمت است. ‎14‎ چشمان مرد حكيم در سر وي است ؛ اما احمق در تاريكي راه مي رود. با وجود آن دريافت كردم كه به هر دو ايشان يك واقعه خواهد رسيد.
‎527‎