20 اگر كمرهاي او مرا بركت نداده باشد ، و از پشم گوسفندان من گرم نشده ؛
21 اگر دست خود را بر يتيم بلند كرده باشم ، هنگامي كه اعانت خود را در دروازه مي ديدم ؛
22 پس بازوي من از كتفم بيفتد ، و ساعدم از قلم آن شكسته شود.
23 زيرا كه هلاكت از خدا براي من ترس مي بود و به سبب كبرياي او توانايي نداشتم ، 24 اگر طلا را اميد خود مي ساختم و به زر خالص مي گفتم تو اعتماد من هستي ؛
25 اگر از فراواني دولت خويش شادي مي نمودم ، و از اينكه دست من بسيار كسب نموده بود ؛ 26 اگر چون آفتاب مي تابيد بر آن نظر مي كردم و بر ماه ، هنگامي كه با درخشندگي سير مي كرد ،
27 و دل من ُخفي ه� فريفته مي شد و دهانم دستم را مي بوسيد.
28 اين نيز گناهي مستوجب قصاص مي بود زيرا خداي متعال را منكر مي شدم. 29 اگر از مصيبت دشمن خود شادي مي كردم يا حيني كه بلا به او عارض مي شد وجد مي نمودم ، 30 و حال آنكه زبان خود را از گناه ورزيدن بازداشته ، بر جان او لعنت را سؤال ننمودم.
31 اگر اهل خيمة من نمي گفتند: كيست كه از گوشت او سير نشده باشد ،
32 غريب در كوچه شب را به سر نمي برد و در خود را به روي مسافر مي گشودم.
33 اگر مثل آدم ، تقصير خود را مي پوشانيدم و عصيان خويش را در سينة خود مخفي مي ساختم ، 34 از اين جهت كه از انبوه كثير مي ترسيدم و اهانت قبايل مرا هراسان مي ساخت ، پس ساكت مانده ، از در خود بيرون نمي رفتم. 35 كاش كسي بود كه مرا مي شنيد ؛ اينك امضاي من حاضراست. پس قادر مطلق مرا جواب دهد. و اينك كتابي كه مد�عي من نوشته است.
36 يقين ًا كه آن را بر دوش خود برمي داشتم و مثل تاج بر خود مي بستم. 37 شمارة قدمهاي خود را براي او بيان مي كردم و مثل اميري به او تقر�ب مي جستم.
38 اگر زمين من بر من فرياد مي كرد و مرزهايش با هم گريه مي كردند ، 39 اگر محصولاتش را بدون قيمت مي خوردم و جان مالكانش را تلف مي نمودم ، 40 پس خارها به عوض گندم و كركاس به عوض جو برويد. سخنان اي�وب تمام شد.
32 1 پس آن سه مرد از جواب دادن به اي�وب بازماندند ، چونكه او در نظرخود عادل بود.
نمود ؛
كنم.
2 آنگاه خشم اليهو ابن ب�ر�كئيل بوزي كه از قبيله رام بود مشتعل شد ، و غضبش بر اي�وب افروخته گرديد ، از اين جهت كه خويشتن را از خدا عادل تر مي
3 و خشمش بر سه رفيق خود افروخته گرديد ، از اين جهت كه هرچند جواب نمي يافتند ، ام�ا اي�وب را مجرم مي شمردند. 4 و اليهو از سخن گفتن با اي�وب درنگ نموده بود زيرا كه ايشان در عمر ، از وي بزرگتر بودند.
5 ام�ا چون اليهو ديد كه به زبان آن سه مرد جوابي نيست ، پس خشمش افروخته شد.
6 و اليهو ابن بركئيل بوزي به سخن آمده ، گفت: من در عمرصغير هستم ، و شما مو سفيد. بنابراين ترسيده ، جرأت نكردم كه رأي خود را براي شما بيان
7 و گفتم روزها سخن گويد ، و كثرت سالها ، حكمت را اعلام نمايد.
8 ليكن در انسان روحي هست ، و نفخة قادر مطلق ، ايشان را فطانت مي بخشد. 9 بزرگان نيستند كه حكمت دارند ، و نه پيران كه انصاف را مي فهمند.
10 بنابراين مي گويم كه مرا بشنو و من نيز رأي خود را بيان خواهم نمود.
11 اينك از سخن گفتن با شما درنگ نمودم ، و ب�راهي ِن شما را گوش گرفتم ، تا سخنان را كاو ِش گرديد.
12 و من در شما تأم�ل نمودم و اينك كسي از شما نبود كه اي�وب را ملزم سازد. يا سخنان او را جواب دهد.
13 مبادا بگوييد كه حكمت را دريافت نموده ايم ، خدا او را مغلوب مي سازد و نه انسان. 14 زيراكه سخنان شما او را جواب نخواهم داد. 15 ايشان حيران شده ، ديگر جواب ندادند ، و سخن از ايشان منقطع شد.
16 پس آيا من انتظار بكشم چونكه سخن نمي گويند ؟ و ساكت شده ، ديگر جواب نمي دهند ؟
427