جزو «بیست و دو» درس آموزشی از کتاب مقدّس کتاب مقدّس؛ عهد عتیق؛ کامل | Page 427

‎20‎ اگر كمرهاي او مرا بركت نداده باشد ، و از پشم گوسفندان من گرم نشده ؛
‎21‎ اگر دست خود را بر يتيم بلند كرده باشم ، هنگامي كه اعانت خود را در دروازه مي ديدم ؛
‎22‎ پس بازوي من از كتفم بيفتد ، و ساعدم از قلم آن شكسته شود.
‎23‎ زيرا كه هلاكت از خدا براي من ترس مي بود و به سبب كبرياي او توانايي نداشتم ، ‎24‎ اگر طلا را اميد خود مي ساختم و به زر خالص مي گفتم تو اعتماد من هستي ؛
‎25‎ اگر از فراواني دولت خويش شادي مي نمودم ، و از اينكه دست من بسيار كسب نموده بود ؛ ‎26‎ اگر چون آفتاب مي تابيد بر آن نظر مي كردم و بر ماه ، هنگامي كه با درخشندگي سير مي كرد ،
‎27‎ و دل من ُخفي ه� فريفته مي شد و دهانم دستم را مي بوسيد.
‎28‎ اين نيز گناهي مستوجب قصاص مي بود زيرا خداي متعال را منكر مي شدم. ‎29‎ اگر از مصيبت دشمن خود شادي مي كردم يا حيني كه بلا به او عارض مي شد وجد مي نمودم ، ‎30‎ و حال آنكه زبان خود را از گناه ورزيدن بازداشته ، بر جان او لعنت را سؤال ننمودم.
‎31‎ اگر اهل خيمة من نمي گفتند: كيست كه از گوشت او سير نشده باشد ،
‎32‎ غريب در كوچه شب را به سر نمي برد و در خود را به روي مسافر مي گشودم.
‎33‎ اگر مثل آدم ، تقصير خود را مي پوشانيدم و عصيان خويش را در سينة خود مخفي مي ساختم ، ‎34‎ از اين جهت كه از انبوه كثير مي ترسيدم و اهانت قبايل مرا هراسان مي ساخت ، پس ساكت مانده ، از در خود بيرون نمي رفتم. ‎35‎ كاش كسي بود كه مرا مي شنيد ؛ اينك امضاي من حاضراست. پس قادر مطلق مرا جواب دهد. و اينك كتابي كه مد�عي من نوشته است.
‎36‎ يقين ًا كه آن را بر دوش خود برمي داشتم و مثل تاج بر خود مي بستم. ‎37‎ شمارة قدمهاي خود را براي او بيان مي كردم و مثل اميري به او تقر�ب مي جستم.
‎38‎ اگر زمين من بر من فرياد مي كرد و مرزهايش با هم گريه مي كردند ، ‎39‎ اگر محصولاتش را بدون قيمت مي خوردم و جان مالكانش را تلف مي نمودم ، ‎40‎ پس خارها به عوض گندم و كركاس به عوض جو برويد. سخنان اي�وب تمام شد.
‎32‎ 1 پس آن سه مرد از جواب دادن به اي�وب بازماندند ، چونكه او در نظرخود عادل بود.
نمود ؛
كنم.
2 آنگاه خشم اليهو ابن ب�ر�كئيل بوزي كه از قبيله رام بود مشتعل شد ، و غضبش بر اي�وب افروخته گرديد ، از اين جهت كه خويشتن را از خدا عادل تر مي
3 و خشمش بر سه رفيق خود افروخته گرديد ، از اين جهت كه هرچند جواب نمي يافتند ، ام�ا اي�وب را مجرم مي شمردند. 4 و اليهو از سخن گفتن با اي�وب درنگ نموده بود زيرا كه ايشان در عمر ، از وي بزرگتر بودند.
5 ام�ا چون اليهو ديد كه به زبان آن سه مرد جوابي نيست ، پس خشمش افروخته شد.
6 و اليهو ابن بركئيل بوزي به سخن آمده ، گفت: من در عمرصغير هستم ، و شما مو سفيد. بنابراين ترسيده ، جرأت نكردم كه رأي خود را براي شما بيان
7 و گفتم روزها سخن گويد ، و كثرت سالها ، حكمت را اعلام نمايد.
8 ليكن در انسان روحي هست ، و نفخة قادر مطلق ، ايشان را فطانت مي بخشد. 9 بزرگان نيستند كه حكمت دارند ، و نه پيران كه انصاف را مي فهمند.
‎10‎ بنابراين مي گويم كه مرا بشنو و من نيز رأي خود را بيان خواهم نمود.
‎11‎ اينك از سخن گفتن با شما درنگ نمودم ، و ب�راهي ِن شما را گوش گرفتم ، تا سخنان را كاو ِش گرديد.
‎12‎ و من در شما تأم�ل نمودم و اينك كسي از شما نبود كه اي�وب را ملزم سازد. يا سخنان او را جواب دهد.
‎13‎ مبادا بگوييد كه حكمت را دريافت نموده ايم ، خدا او را مغلوب مي سازد و نه انسان. ‎14‎ زيراكه سخنان شما او را جواب نخواهم داد. ‎15‎ ايشان حيران شده ، ديگر جواب ندادند ، و سخن از ايشان منقطع شد.
‎16‎ پس آيا من انتظار بكشم چونكه سخن نمي گويند ؟ و ساكت شده ، ديگر جواب نمي دهند ؟
‎427‎