جزو «بیست و دو» درس آموزشی از کتاب مقدّس کتاب مقدّس؛ عهد عتیق؛ کامل | Page 405

7
8
9 و لباس و اسب را به دست يكي از امراي م ّقرب ترين پادشاه بدهند وآن را به شخصي كه پادشاه به تكريم نمودن او رغبت دارد بپوشانند و بر اسب سوار كرده ، و در كوچه هاي شهر بگردانند و پيش روي او ندا كنند كه با كسي كه پادشاه به تكريم نمودن او رغبت دارد ، چنين كرده خواهد شد.
‎10‎ آنگاه پادشاه به هامان فرمود: آن لباس و اسب را چنانكه گفتي به تعجيل بگير و با م�ر�دخاي يهود كه در دروازة پادشاه نشسته است ، چنين معمول دار و از هر چه گفتي كم نشود.
‎11‎ پس هامان آن لباس و اسب را گرفت و م�ر�دخاي را پوشانيده و او را سوار اسب كرده ، در كوچه هاي شهر گردانيد و پيش روي او ندا مي كرد كه » با كسي كه پادشاه به تكريم نمودن او رغبت دارد چنين مرده خواهد شد.
‎12‎ و م�ردخاي به دروازة پادشاه مراجعت كرد. اما هامان ماتم كنان و سر پوشيده به خانة خود بشتافت.
‎13‎ و هامان به زوجة خود َزر�ش و همة دوستان خويش ، ماجراي خود را حكايت نمود و حكيمانش و زنش زرش او را گفتند: » اگر اين مردخاي كه پيش روي وي آغاز افتادن نمودي از نسل يهود باشد ، بر او غالب نخواهي آمد ، بلكه الب ّتة پيش او خواهي افتاد.
‎14‎ و ايشان هنوز با او گفتگو مي كردند كه خواجه سرايان پادشاه رسيدند تا هامان را به ضيافتي كه ا�س�ت َر مهي�ا ساخته بود ، به تعجيل ببرند.
پس پادشاه و هامان نزد ا�س َتر ملكه به ضيافت حاضر شدند.
2 و پادشاه در روز دو�م نيز در مجلس شراب به ا�س�ت َر گفت: » اي استر ملكه ، مسؤول تو چيست كه به تو داده خواهد شد و درخواست تو كدام ؟ اگر چه نصف مملكت باشد ، بجا آورده خواهد شد.
3 ا�س�ت َر ملكه جواب داد و گفت: اي پادشاه اگر در نظر تو التفات يافته باشم و اگر پادشاه را پسند آيد ، جان من به مسؤول من و قوم من به درخواست من ، به من بخشيده شود.
4 زيرا كه من و قومم فروخته شده ايم كه هلاك و نابود و تلف شويم. و اگر به غلامي و كنيزي فروخته مي شديم سكوت مي نموديم ، با آنكه مصيبت ما نسبت به ضرر پادشاه هيچ است.
5 آنگاه َا ْخ ُشور�ش پادشاه ، ا�س َتر ملكه را خطاب كرده ، گفت: » آن كيست و كجا است كه جسارت نموده است تا چنين عمل نمايد ؟
6 ا�س�ت َر گفت: » عدو و دشمن ، همين هامان شرير است ‏.»‏ آنگاه هامان در حضور پادشاه و ملكه به لرزه درآمد. 7 و پادشاه غضبناك شده ، از مجلس شراب برخاسته ، به باغ قصر رفت. و چون هامان ديد كه بلا از جانب پادشاه برايش مهي�ا است ، برپا شد تا نزد ا�س�ت َر ملكه براي جان خود ت ّضرع نمايد.
8 و چون پادشاه از باغ قصر به جاي مجلس شراب برگشت ، هامان بر بستر ا�س�ت َر بر آن مي بود افتاده بود ؛ پس پادشاه گفت: آيا ملكه را نيز به حضور من در خانه بي عصمت مي كند ؟ سخن هنوز بر زبان پادشاه مي بود كه روي هامان را پوشانيدند.
9 آنگاه ح�ر�ب�ونا ، يكي از خواجه سراياني كه در حضور پادشاه مي بودند ، گفت: اينك دار پنجاه ذراعي نيز كه همامان آن را به جهت م�ر�د�خاي كه آن سخن نيكو را براي پادشاه گفته است مهي�ا نموده ، در خانة هامان حاضر است. پادشاه فرمود كه او را بر آن مصلوب سازيد.
‎10‎ پس هامان را برداري كه براي مردخاي مهي�ا كرده بود ، مصلوب ساختند و غضب پادشاه فرو نشست.
1 در آن روز َا ْخ ُشور�ش پادشاه ، خانة هامان ، دشمن يهودا را به ا�س�ت َر ملكه ارزاني داشت. و م�ر�د�خاي در حضور پادشاه داخل شد ، زيرا كه استر او را از نسبتي كه با وي داشت خبر داده بود.
2 و پادشاه انگشتر خود را كه از هامان گرفته بود بيرون كرده ، به م�ر�د�خاي داد و ا�س�ت َر م�ردخاي را بر خانة هامان گماشت.
3 و استر بار ديگر به پادشاه عرض كرد و نزد پايهاي او افتاده ، بگريست و از او التماس نمود كه شر� هامان اجاجي و تدبيري را كه براي يهوديان كرده بود ، باطل سازد.
4 پس پادشاه چوگان طلا را بسوي ا�س�ت َر دراز كرد و استر برخاسته ، به حضور پادشاه ايستاد
5 و گفت: اگر پادشاه را پسند آيد و من در حضور او التفات يافته باشم و پادشاه اين امر را صواب بيند و اگر من منظور نظر او باشم ، مكتوبي نوشته شود كه آن مراسله را كه هامان بن همداتاي اجاجي تدبير كرده و آنها را براي هلاكت يهودياني كه در همة ولايتهاي پادشاه مي باشند نوشته است ، باطل سازد. 6 زيرا كه من بلايي را كه بر قومم واقع مي شود چگونه توانم ديد ؟ و هلاكت خويشان خود را چگونه توانم نگريست ؟ 7 آنگاه َا ْخ ُشور�ش پادشاه به ا�س�ت َر ملكه و م�ر�د�خاي يهودي فرمود: اينك خانة هامان را به ا�س�ت َر بخشيدم و او را به سبب دست درازي به يهوديان به دار كشيده اند.
8 و شما آنچه را كه در نظرتان پسند آيد ، به اسم پادشاه به يهوديان بنويسيد و آن را به مهر پادشاه مختوم سازيد ، زيرا هرچه به اسم پادشاه نوشته شود و به مهر پادشاه مختوم گردد ، كسي نمي تواند آن را تبديل نمايد.
‎405‎