5
15 پس ا�س�ت َر فرمود به م�ردخاي جواب دهيد
16 كه برو و تمامي يهود را كه در ُشو َشن يافت مي شوند جمع كن و براي من روزه گرفته ، سه روز شبانه روز چيزي مخوريد و مياشاميد و من نيز با كنيزانم همچنين روزه خواهم داشت. و به همين طور ، نزد پادشاه داخل خواهم شد ، اگر چه خلاف حكم است و اگر هلاك شدم ، هلاك شدم.
17 پس م�ر�دخاي رفته ، موافق هر چه ا�س�ت َر وي را وصي�ت كرده بود ، عمل نمود.
1 و در روز سو�م ، ا�س�ت َر لباس ملوكانه پوشيده به صحن دروازة اندروني پادشاه ، در مقابل خانة پادشاه بايستاد و پادشاه ، بر كرسي خسروي خود در قصر سلطنت ، روبروي دروازة خانه نشسته بود.
2 و چون پادشاه ، ا�س�ت َر ملكه را ديد كه در صحن ايستاده است ، او در نظر وي التفات يافت. و پادشاه چوگان طلا را كه در دست داشت ، به سوي ا�س�ت َر دراز كرد و ا�س�ت َر نزديك آمده ، نوك عصا را لمس كرد.
شد.
3 و پادشاه او را گفت: » اي ا�س�ت َر ملكه ، تو را چه شده است و درخواست تو چيست ؟ اگرچه نصف مملكت باشد ، به تو داده خواهد شد .» 4 ا�س�ت َر جواب داد كه اگر به نظر پادشاه پسند آيد ، پادشاه با هامان امروز به ضيافتي كه براي او مهي�ا كرده ام بيايد. 5 آنگاه پادشاه فرمود كه هامان را بشتابانيد ، تا برحسب كلام ا�س�ت َر كرده شود .» پس پادشاه و هامان ، به ضيافتي كه ا�س�ت َر برپا نموده بود آمدند.
6 و پادشاه در مجلس شراب به ا�س�ت َر گفت: مسؤول تو چيست كه به تو داده خواهد شد و درخواست تو كدام ؟ اگر چه نصف مملكت باشد ، برآورده خواهد
7 ا�س�ت َر در جواب گفت: مسؤول و درخواست من اين است ،
8 كه اگر در نظر پادشاه التفات يافتم و اگر پادشاه مصلحت داند كه مسؤول مرا عطا فرمايد و درخواست مرا بجا آورد ، پادشاه و هامان به ضيافتي كه به جهت ايشان مهي�ا مي كنم بيايند و فردا امر پادشاه را بجا خواهم آورد .»
9 پس در آن روز هامان شادمان و مسرور شده ، بيرون رفت. ليكن چون هامان ، مردخاي را نزد دروازة پادشاه ديد كه به حضور او برنمي خيزد و حركت نمي كند ، آنگاه هامان بر مردخاي به شد�ت غضبناك شد.
10 ام�ا هامان خودداري نموده ، به خانة خود رفت و فرستاده ، دوستان خويش و زن خود زر�ش را خواند و
11 و هامان براي ايشان ، فراون ِي توانگر ِي خود و كثرت پسران خويش را و تمامي عظمتي را كه پادشاه به او داده بود و او را بر ساير رؤسا و خد�ام پادشاه برتري داده بود ، بيان كرد.
است.
6
12 و هامان گفت: ا�س�ت َر ملكه نيز كسي سواي من به ضيافتي كه برپا كرده بود ، همراه پادشاه دعوت نفرمود و فردا نيز او مرا همراه پادشاه دعوت نكرده
13 ليكن همة اين چيزها نزد من هيچ است ، مادامي كه م�ر� دخاي يهود را مي بينم كه در دروازة پادشاه نشسته است. 14 آنگاه زوجه اش زرش و همة دوستانش او را گفتند: داري به بلندي پنجاه ذراع بسازند و بامدادان ، به پادشاه عرض كن كه م�ر�د خاي را بر آن مصلوب سازند. پس با پادشاه با شادماني به ضيافت برو و اين سخن به نظر هامان پسند آمده ، امر كرد تا دار را حاضر كردند.
1 در آن شب ، خواب از پادشاه برفت و امر فرمود كه كتاب تذكرة تواريخ اي�ام را بياوردند تا آن را در حضور پادشاه بخوانند.
2 و در آن ، نوشته اي يافتند كه م�ر�دخاي دربارة كرده بودند ، خبر داده بود.
نشد.
ِبغتان و َتر�س خواجه سرايان پادشاه و حافظان آستانة وي كه قصد دست درازي بر َا ْخ ُشور�ش پادشاه
3 و پادشاه پرسيد كه چه حرمت و ع�زت به عوض اين خدمت به م�ر�دخاي عطا شد ؟ بندگان پادشاه او را خدمت مي كردند جواب دادند كه براي او چيزي
4 پادشاه گفت: » كيست در حياط ؟» و هامان به حياط بيروني خانة پادشاه آمده بود تا به پادشاه عرض كند كه م�ردخاي را برداري كه برايش حاضر ساخته بود مصلوب كنند.
5 و خادمان پادشاه وي را گفتند: اينك هامان در حياط ايستاده است .» پادشاه فرمود تا داخل شود.
6 و چون هامان داخل شد پادشاه وي را گفت: با كسي كه پادشاه رغبت دارد كه او را تكريم نمايد ، چه بايد كرد ؟» و هامان در دل خود فكر كرد: » كيست غير از من كه پادشاه به تكريم نمودن رغبت داشته باشد ؟
7 پس هامان به پادشاه گفت: براي شخصي كه پادشاه به تكريم نمودن او رغبت دارد ،
8 لباس ملوكانه را كه به پادشاه مي پوشد و اسبي كه پادشاه بر آن سوار مي شود و تاج ملوكانه اي كه بر سر او نهاده مي شود ، بياورند.
404