جزو «بیست و دو» درس آموزشی از کتاب مقدّس کتاب مقدّس؛ عهد عتیق؛ کامل | Page 391

‎10‎ و به خانة َشم�عيا ابن د�لايا ابن م� ِهي َطبئيل رفتم و او در را بر خود بسته بود ، پس گفت: » در خانة خدا در هيكل جمع شويم و درهاي هيكل را ببنديم زيرا كه به قصد كشتن تو خواهند آمد.
‎11‎ من گفتم: » آيا مردي چون من فرار بكند ؟ و كيست مثل من كه داخل هيكل بشود تا جان خود را زنده دارد ؟ من نخواهم آمد ؟
‎12‎ زيرا درك كردم كه خدا او را هرگز نفرستاده است ، بلكه خودش به ض ّد من نب�وت مي كند و ُطوبي�ا و س�ن ْب�ل َّط او را اجير ساخته اند.
‎13‎ و از اين جهت او را اجير كرده اند تا من بترسم و به اينطور عمل نموده ، گناه ورزيدم و ايشان خبر بد پيدا نمايم كه مرا مفتضح سازند. ‎14‎ اي خدايم ، ُطوبي�ا و س� ْنب َّلط را موافق اين اعمال ايشان و همچنين ُنؤع�د�ي�ه� نبي�ة و ساير انبيا را كه مي خواهند مرا بترسانند ، به يادآور. ‎15‎ پس حصار در بيست و پنجم ماه ا�ي ُلول در پنجاه و دو روز به اتمام رسيد.
‎16‎ و واقع شد كه چون جميع دشمنان ما اين را شنيدند و همة ام�ت هايي كه مجاور ما بودند اين را ديدند ، در نظر خود بسيار پست شدند و دانستند كه اين كار از جانب خداي ما معمول شده است.
بود ،
‎17‎ و در آن روزها نيز بسياري از بزرگان يهودا مكتوبات نزد ُطوبي�ا مي فرستادند و مكتوبات ُطوبي�ا نزد ايشان مي رسيد ،
‎18‎ زيرا كه بسا از اهل يهودا با او همداستان شده بودند ، چونكه او داماد َش َكنيا ابن آر�ه بود و پسرش ي�ه�وحانان ، دختر م� ُش ّلام بن ب�ر�كيا را به زني گرفته
‎19‎ و دربارة ح�س�نات او به حضور من نيز گفتگو مي كردند و سخنان مرا به او مي رسانيدند. و ُطوبي�آ مكتوبات مي فرستاد تا مرا بترساند.
7 1 و چون حصار بنا شد و درهايش را برپا نمودم و دربانان و مغني�ان و لاويان ترتيب داده شدند ،
2 آنگاه برادر خود حناني و ح� َن َنيا رئيس قصر را ، زيرا كه او مردي امين و بيشتر از اكثر مردمان خدا ترس بود ، بر اورشليم فرمان دادم.
3 و ايشان را گفتم دروازه هاي اورشليم را تا آفتاب گرم نشود باز نكنند و مادامي كه حاضر باشند ، درها را ببندند و قفل كنند. از ساكنان اورشليم پاسبانان قرار دهيد كه هر كس به پاسباني خود و هر كدام به مقابل خانة خويش حاضر باشند. 4 و شهر وسيع و عظيم بود و قوم در اندرونش كم و هنوز خانه ها بنا نشده بود. 5 و خداي من در دلم نهاد كه بزرگان و سروران و قوم را جمع نمايم تا برحسب نسب نامه ها ثبت كردند و نسب نامة آناني را كه مرتبه اول برآمده بودند يافتم و در آن بدين مضمون نوشته ديدم:
6 اينانند اهل ولايتها كه از اسيري آن اشخاصي كه ن َب�وك َد� َن َّصر پادشاه بابل به اسيري برده بود ، برآمده بودند و هر كدام از ايشان به اورشليم و يهودا به شهر خود برگشته بودند.
7 اما آناني كه همراه زرب�ابل آمده بودند: ي�س�وع و َنح�م�يا و ع� ْزر�يا و ر�ع�م�يا و َنح�ماني و م�ر�د�خاي و ِب ْلشان و م�س�فا ِرت و ِب ْغواي و َن ح�وم و ب�ع� َن ه ، و شمارة مردان قوم اسرائيل:
8 بني َفر�ع�وش ، دو هزار و يك صد و هفتاد و دو.
9 بني َش َف ْطيا ، سيصد و هفتاد و دو.
‎10‎ بني آر�ح ، ششصد و پنجاه و دو.
‎11‎ بني ف َح�ت م�وآب از بني ي� ُشوع و ي�وآب ، دو هزار و هشتصد و هجده.
‎12‎ بني عيلام ، هزار و دويست و پنجاه و چهار.
‎13‎ بني َز ُّتو ، هشتصد و چهل و پنج. ‎14‎ بني ز َك ّاي ، هفتصد و شصت.
‎15‎ بني ِب ُنو�ي ، ششصد و چهل و هشت.
‎16‎ بني باباي ، ششصد و بيست و هشت. ‎17‎ بني ع� ْزج�د ، دو هزار و سيصد و بيست و دو.
‎18‎ بني ا َد�ونيقام ، ششصد و شصت و هفت.
‎19‎ بني ِب ْغواي ، دو هزار و شصت و هفت. ‎20‎ بني عاد ِين ، ششصد و پنجاه و پنج.
‎21‎ بني آطير از خاندان ح� ْزق�ي�ا ، نود و هشت.
‎22‎ بني حا ُشوم ، سيصد و بيست و هشت.
‎23‎ بني بيصاي ، سيصد و بيست و چهار.
‎391‎