جزو «بیست و دو» درس آموزشی از کتاب مقدّس کتاب مقدّس؛ عهد عتیق؛ کامل | Page 390

3 و بعضي گفتند: مزرعه ها و تاكستانها و خانه هاي خود را گرو مي دهيم تا به سبب قحط ، گندم بگيريم. 4 و بعضي گفتند كه » نقره را به عوض مزرعه ها و تاكستانهاي خود براي جزية پادشاه قرض گرفتيم.
5 و حال جسد ما مثل جسدهاي برادران ماست و پسران ما مثل پسران ايشان ؛ و اينك ما پسران و دختران خود را به بندگي مي سپاريم و بعضي از دختران ما كنيز شده اند ؛ و در دست ما هيچ استطاعتي نيست زيراكه مزرعه ها و تاكستانهاي ما از آن ديگران شده است. 6 پس چون فرياد ايشان و سخن ايشان را شنيدم بسيار غضبناك شدم. 7 و با دل خود مشورت كرده ، بزرگان و سروران را ع�تاب نمودم و به ايشان گفتم: شما هر كس از برادر خود ربا مي گيريد! و جماعتي عظيم به ّضد ايشان جمع نمودم.
8 و به ايشان گفتم: » ما برادران يهود خود را كه به ام�ت ها فروخته شده اند ، حت ّي المقدور فديه كرده ايم و آيا شما برادران خود را مي فروشيد و آيا مي شود كه ايشان به ما فروخته شوند ؟ پس خاموش شده ، جوابي نيافتند.
9 و گفتم: كاري كه شما مي كنيد ، خوب نيست. آيا نمي بايد شما به سبب ملامت ام�ت هايي كه دشمن ما مي باشند ، در ترس خداي ما سلوك نماييد ؟
‎10‎ و نيز من و برادران و بندگانم نقره و غل ّة به ايشان قرض داده ايم. پس سزاوار است كه اين ربا را ترك نماييم.
‎11‎ و الآن امروز مزرعه ها و تاكستانها و باغات زيتون و خانه هاي ايشان و صد يك از نقره و غل ّة و عصير انگور و روغن كه بر ايشان نهاده ايد ، به ايشان رد� كنيد.
‎12‎ پس جواب دادند كه » رد� خواهيم كرد و از ايشان مطالبه نخواهيم نمود و چنانكه تو فرمودي به عمل خواهيم آورد. آنگاه كاهنان را خوانده ، به ايشان َقس�م دادم كه بر وفق اين كلام رفتار نمايند.
‎13‎ پس دامن خود را تكانيده گفتم: خدا هركس را كه اين كلام را ثابت ننمايد ، از خانه و كسبش چنين بتكاند و به اين َقس�م تكانيده و خالي بشود. پس تمامي جماعت گفتند آمين و خداوند را تسبيح خواندند و قوم برحسب اين كلام عمل نمودند.
‎14‎ و نيز از روزي كه به والي بودن زمين يهوه مأمور شدم ، يعني از سال بيستم تا سال سي و دو� ِم َار� َتح� َشس�تا پادشاه ، كه دوازده سال بود من و برادرانم وظيفة واليگري را نخورديم.
‎15‎ اما واليان او�ل كه قبل از من بودند ، بر قوم بار سنگين نهاده ، علاوه بر چهل مثقال نقره ، نان و شراب نيز از ايشان مي گرفتند و خادمان ايشان بر قوم حكمراني مي كردند. ليكن من به سبب ترس خدا چنين نكردم.
‎16‎ و من نيز در ساختن حصار مشغول مي بودم و هيچ مزرعه نخريديم و همة بندگان من در آنجا به كار جمع بودند. ‎17‎ و صد و پنجاه نفر از يهوديان و سروران ، سواي آناني كه از ام�ت هاي مجاور ما نزد ما مي آمدند ، بر سفرة من خوراك مي خوردند.
‎18‎ و آنچه براي هر روز مهي�ا مي شد ، يك گاو و شش گوسفند پرواري مي بود و مرغها نيز براي من حاضر مي كردند ؛ و هر ده روز مقداري كثير از هر گونة شراب. اما معهذا وظيفة واليگري را نطلبيدم زيرا كه بندگي سخت بر اين قوم مي بود.
‎19‎ اي خدايم موافق هرآنچه به اين قوم عمل نمودم ، مرا به نيكويي ياد آور.
6 1 و چون س� ْنب� َّلط و ُطوبي�ا و ج� َشم عربي و ساير دشمنان ما شنيدند كه حصار را بنا كرده ام و هيچ رخنه اي در آن باقي نمانده است ، با آنكه درهاي دروازه هايش را هنوز برپا ننموده بودم ،
افتد.
2 س� ْنب� َّلط و ج� َشم نزد من فرستاده ، گفتند: بيا تا در يكي از دهات بيابان اونو ملاقات كنيم ‏.»‏ اما ايشان قصد ضرر من داشتند.
3 پس قاصدان نزد ايشان فرستاده گفتم: من در مهم� عظيمي مشغولم و نمي توانم فرود آيم ، چرا كار حيني كه را ترك كرده ، نزد شما فرود آيم به تعويق
4 و ايشان چهار دفعه مثل اين پيغام به من فرستادند و من مثل اين جواب به ايشان پس فرستادم.
5 پس س� ْنب� َّلط دفعة پنجم خادم خود را به همين طور نزد من فرستاد و مكتوبي گشوده در دستش بود ، 6 كه در آن مرقوم بود: » در ميان ام�ت ها شهرت يافته است و ج� َشم اين را مي گويد كه تو و يهودا قصد فتنه انگيزي داريد و براي همين حصار را بنا مي كني و تو بر وفق اين كلام ، مي خواهي كه پادشاه ايشان بشوي.
7 و انبيا نيز تعيين نمودة تا دربارة تو در اورشليم ندا كرده گويند كه در يهودا پادشاهي است. و حال بر وفق اين كلام ، خبر به پادشاه خواهد رسيد. پس بيا تا با هم مشورت نماييم.
8 آنگاه نزد او فرستاده گفتم: مثل اين كلام كه تو مي گويي واقع نشده است ، بلكه آن را از دل خود ابداع نموده اي 9 زيرا جميع ايشان خواستند ما را بترسانند ، به اين قصد كه دستهاي ما را از كار باز دادند تا كرده نشود. پس حال اي خدا دستهاي مرا ّقوي ساز.
‎390‎