جزو «بیست و دو» درس آموزشی از کتاب مقدّس کتاب مقدّس؛ عهد عتیق؛ کامل | Page 124

‎37‎ و بالاق به بلعام گفت: آيا براي طلبيدن تو نزد تو نفرستادم ؟ پس چرا نزد من نيامدي ، آيا حقيقت ًا قادر نيستم كه تو را به عزت رسانم ؟
‎38‎ بلعام به بالاق گفت:
‎23‎
اينك نزد تو آمده ام. آيا الآن هيچ قدرتي دارم كه چيزي بگويم ؟ آنچه خدا به دهانم مي گذارد ، همان را خواهم گفت. ‎39‎ پس بلعام همراه بالاق رفته ، به قريت حصوت رسيدند. ‎40‎ و بالاق گاوان و گوسفندان ذبح كرده ، نزد بلعام و سروراني كه با وي بودند ، فرستاد.
‎41‎ و بامدادان بالاق بلعام را برداشته ، او را به بلنديهاي بعل آورد ، تا از آنجا اقصاي قوم خود را ملاحظه كند.
1 و بلعام به بالاق گفت: در اينجا براي من هفت مذبح بساز ، و هفت گاو و هفت قوچ در اينجا برايم حاضر كن.
2 و بالاق به نحوي كه بلعام گفته بود به عمل آورد ، و بالاق و بلعام ، گاوي و قوچي بر هر مذبح گذرانيدند.
3 و بلعام به بالاق گفت: نزد قرباني سوختني خود بايست ، تا من بروم ؛ شايد خداوند براي ملاقات من بيايد ، و هرچه او به من نشان دهد آن را به تو باز خواهم گفت. پس به تلي برآمد.
4 و خدا بلعام را ملاقات كرد ؛ و او وي را گفت: هفت مذبح برپا داشتم و گاوي و قوچي بر هر مذبح قرباني كردم. 5 خداوند سخني به دهان بلعام گذاشته ، گفت: نزد بالاق برگشته چنين بگو.
6 پس نزد او برگشت ، و اينك او با جميع سروران موآب نزد قرباني سوختني خود ايستاده بود. 7 و م�ث َل خود را آورده ، گفت: بالاق ملك موآب مرا از ارام از كوههاي مشرق آورد ، كه بيا يعقوب را براي من لعنت كن ، و بيا اسرائيل را نفرين نما.
8 چگونه لعنت كنم آن را كه خدا لعنت نكرده است ؟ و چگونه نفرين نمايم آن را كه خداوند نفرين ننموده است ؟ 9 زيرا از سر صخره ها او را مي بينم. و از كوهها او را مشاهده مي نمايم. اينك قومي است كه به تنهايي ساكن مي شود ، و درميان امت ها حساب نخواهد شد.
‎10‎ كيست كه غبار يعقوب را تواند شمرد يا ربع اسرائيل را حساب نمايد ؟ كاش كه من به وفات عادلان بميرم و عاقبت من مثل عاقبت ايشان باشد ‏.»‏
‎11‎ پس بالاق به بلعام گفت: به من چه كردي ؟ تو را آوردم تا دشمنانم را لعنت كني ، و هان بركت تمام دادي!
‎12‎ او در جواب گفت: آيا نمي بايد با حذر باشم تا آنچه را كه خداوند به دهانم گذارد بگويم ؟
‎13‎ بالاق وي را گفت: بيا الآن همراه من به جاي ديگر كه از آنجا ايشان را تواني ديد. فقط اقصاي ايشان را خواهي ديد ، و جميع ايشان را نخواهي ديد ؛ و از آنجا ايشان را براي من لعنت كن.
‎14‎ پس او را به صحراي صوفيم ، نزد قلة ف�سج�ه برد و هفت مذبح بنا نموده ، گاوي و قوچي بر هر مذبح قرباني كرد.
‎15‎ و او به بالاق گفت: نزد قرباني سوختني خود ، اينجا بايست تا من در آنجا خداوند را ملاقات نمايم.
‎16‎ و خداوند بلعام را ملاقات نموده ، وسخني در زبانش گذاشته ، گفت: نزد بالاق برگشته ، چنين بگو. ‎17‎ پس نزد وي آمد ، و اينك نزد قرباني سوختني خود با سروران موآب ايستاده بود. و بالاق از او پرسيد كه خداوند چه گفت ؟
‎18‎ آنگاه م�ث َل خود را آورده ، گفت: » اي بالاق برخيز و بشنو ، و اي پسر ص� ّفور مرا گوش بگير.
ننمايد ؟
‎19‎ خدا انسان نيست كه دروغ بگويد. و از بني آدم نيست كه به اراده خود تغيير بدهد. آيا او سخني گفته باشد نكند ؟ يا چيزي فرموده باشد و استوار
‎20‎ اينك مأمور شده ام كه بركت بدهم. و او بركت داده است و آن را رد نمي توانم نمود.
‎21‎ او گناهي در يعقوب نديده ، و خطايي در اسرائيل مشاهده ننموده است. يهوه خداي او با وي است و نعرة پادشاه درميان ايشان است.
‎22‎ خدا ايشان را از مصر بيرون آورد. او را شاخها مثل گاو وحشي است.
است.
‎23‎ به درستي كه بر يعقوب افسون نيست و بر اسرائيل فالگيري ني. دربارة يعقوب و دربارة اسرائيل در وقتش گفته خواهد شد ، كه خدا چه كرده
خوابيد.
‎24‎
‎24‎ اينك قوم مثل شير ماده خواهند برخاست. و مثل شير نر خويشتن را خواهند برانگيخت ، و تا شكار را نخورد ، و خون كشتگان را ننوشد ، نخواهد
‎25‎ بالاق به بلعام گفت: نه ايشان را لعنت كن و نه بركت ده.
‎26‎ بلعام در جواب بالاق گفت: آيا تو را نگفتم كه هر آنچه خداوند به من گويد ، آن را بايد بكنم ؟
‎27‎ بالاق به بلعام گفت: بيا تا تو را به جاي ديگر ببرم ، شايد در نظر خدا پسند آيد كه ايشان را براي من از آنجا لعنت نمايي. ‎28‎ پس بالاق بلعام را بر قلة فغور كه مشرف بر بيابان است ، برد.
‎29‎ بلعام به بالاق گفت: » در اينجا براي من هفت مذبح بساز و هفت گاو و هفت قوچ از برايم در اينجا حاضر كن ‏.»‏ ‎30‎ و بالاق به طوري كه بلعام گفته بود ، عمل نموده ، گاوي و قوچي بر هر مذبح قرباني كرد.
‎124‎