37 و بالاق به بلعام گفت: آيا براي طلبيدن تو نزد تو نفرستادم ؟ پس چرا نزد من نيامدي ، آيا حقيقت ًا قادر نيستم كه تو را به عزت رسانم ؟
38 بلعام به بالاق گفت:
23
اينك نزد تو آمده ام. آيا الآن هيچ قدرتي دارم كه چيزي بگويم ؟ آنچه خدا به دهانم مي گذارد ، همان را خواهم گفت. 39 پس بلعام همراه بالاق رفته ، به قريت حصوت رسيدند. 40 و بالاق گاوان و گوسفندان ذبح كرده ، نزد بلعام و سروراني كه با وي بودند ، فرستاد.
41 و بامدادان بالاق بلعام را برداشته ، او را به بلنديهاي بعل آورد ، تا از آنجا اقصاي قوم خود را ملاحظه كند.
1 و بلعام به بالاق گفت: در اينجا براي من هفت مذبح بساز ، و هفت گاو و هفت قوچ در اينجا برايم حاضر كن.
2 و بالاق به نحوي كه بلعام گفته بود به عمل آورد ، و بالاق و بلعام ، گاوي و قوچي بر هر مذبح گذرانيدند.
3 و بلعام به بالاق گفت: نزد قرباني سوختني خود بايست ، تا من بروم ؛ شايد خداوند براي ملاقات من بيايد ، و هرچه او به من نشان دهد آن را به تو باز خواهم گفت. پس به تلي برآمد.
4 و خدا بلعام را ملاقات كرد ؛ و او وي را گفت: هفت مذبح برپا داشتم و گاوي و قوچي بر هر مذبح قرباني كردم. 5 خداوند سخني به دهان بلعام گذاشته ، گفت: نزد بالاق برگشته چنين بگو.
6 پس نزد او برگشت ، و اينك او با جميع سروران موآب نزد قرباني سوختني خود ايستاده بود. 7 و م�ث َل خود را آورده ، گفت: بالاق ملك موآب مرا از ارام از كوههاي مشرق آورد ، كه بيا يعقوب را براي من لعنت كن ، و بيا اسرائيل را نفرين نما.
8 چگونه لعنت كنم آن را كه خدا لعنت نكرده است ؟ و چگونه نفرين نمايم آن را كه خداوند نفرين ننموده است ؟ 9 زيرا از سر صخره ها او را مي بينم. و از كوهها او را مشاهده مي نمايم. اينك قومي است كه به تنهايي ساكن مي شود ، و درميان امت ها حساب نخواهد شد.
10 كيست كه غبار يعقوب را تواند شمرد يا ربع اسرائيل را حساب نمايد ؟ كاش كه من به وفات عادلان بميرم و عاقبت من مثل عاقبت ايشان باشد .»
11 پس بالاق به بلعام گفت: به من چه كردي ؟ تو را آوردم تا دشمنانم را لعنت كني ، و هان بركت تمام دادي!
12 او در جواب گفت: آيا نمي بايد با حذر باشم تا آنچه را كه خداوند به دهانم گذارد بگويم ؟
13 بالاق وي را گفت: بيا الآن همراه من به جاي ديگر كه از آنجا ايشان را تواني ديد. فقط اقصاي ايشان را خواهي ديد ، و جميع ايشان را نخواهي ديد ؛ و از آنجا ايشان را براي من لعنت كن.
14 پس او را به صحراي صوفيم ، نزد قلة ف�سج�ه برد و هفت مذبح بنا نموده ، گاوي و قوچي بر هر مذبح قرباني كرد.
15 و او به بالاق گفت: نزد قرباني سوختني خود ، اينجا بايست تا من در آنجا خداوند را ملاقات نمايم.
16 و خداوند بلعام را ملاقات نموده ، وسخني در زبانش گذاشته ، گفت: نزد بالاق برگشته ، چنين بگو. 17 پس نزد وي آمد ، و اينك نزد قرباني سوختني خود با سروران موآب ايستاده بود. و بالاق از او پرسيد كه خداوند چه گفت ؟
18 آنگاه م�ث َل خود را آورده ، گفت: » اي بالاق برخيز و بشنو ، و اي پسر ص� ّفور مرا گوش بگير.
ننمايد ؟
19 خدا انسان نيست كه دروغ بگويد. و از بني آدم نيست كه به اراده خود تغيير بدهد. آيا او سخني گفته باشد نكند ؟ يا چيزي فرموده باشد و استوار
20 اينك مأمور شده ام كه بركت بدهم. و او بركت داده است و آن را رد نمي توانم نمود.
21 او گناهي در يعقوب نديده ، و خطايي در اسرائيل مشاهده ننموده است. يهوه خداي او با وي است و نعرة پادشاه درميان ايشان است.
22 خدا ايشان را از مصر بيرون آورد. او را شاخها مثل گاو وحشي است.
است.
23 به درستي كه بر يعقوب افسون نيست و بر اسرائيل فالگيري ني. دربارة يعقوب و دربارة اسرائيل در وقتش گفته خواهد شد ، كه خدا چه كرده
خوابيد.
24
24 اينك قوم مثل شير ماده خواهند برخاست. و مثل شير نر خويشتن را خواهند برانگيخت ، و تا شكار را نخورد ، و خون كشتگان را ننوشد ، نخواهد
25 بالاق به بلعام گفت: نه ايشان را لعنت كن و نه بركت ده.
26 بلعام در جواب بالاق گفت: آيا تو را نگفتم كه هر آنچه خداوند به من گويد ، آن را بايد بكنم ؟
27 بالاق به بلعام گفت: بيا تا تو را به جاي ديگر ببرم ، شايد در نظر خدا پسند آيد كه ايشان را براي من از آنجا لعنت نمايي. 28 پس بالاق بلعام را بر قلة فغور كه مشرف بر بيابان است ، برد.
29 بلعام به بالاق گفت: » در اينجا براي من هفت مذبح بساز و هفت گاو و هفت قوچ از برايم در اينجا حاضر كن .» 30 و بالاق به طوري كه بلعام گفته بود ، عمل نموده ، گاوي و قوچي بر هر مذبح قرباني كرد.
124