20
22 و هر چيزي را كه شخص نجس لمس نمايد نجس خواهد بود ، و هر كسي كه آن را لمس نمايد تا شام نجس خواهد بود .»
1 و تمامي جماعت بني اسرائيل در ماه اول به بيابان صين رسيدند ، و قوم در قادش اقامت كردند ، و مريم در آنجا وفات يافته ، دفن شد.
2 و براي جماعت آب نبود. پس بر موسي و هارون جمع شدند.
3 و قوم با موسي منازعت كرده ، گفتند: » كاش كه مي مرديم وقتي كه برادران ما در حضور خداوند مردند! 4 و چرا جماعت خداوند را به اين بيابان آورديد تا ما و بهايم ما ، در اينجا بميريم ؟ 5 و ما را از مصر چرا بر آورديد تا ما را به اين جاي بد بياوريد كه جاي زراعت و انجير و مو و انار نيست ؟ و آب هم نيست كه بنوشيم!
6 و موسي و هارون از حضور جماعت نزد در خيمة اجتماع آمدند ، و به روي خود در افتادند ، و جلال خداوند بر ايشان ظاهر شد. 7 و خداوند موسي را خطاب كرده ، گفت:
8 عصا را بگير و تو و برادرت هارون جماعت را جمع كرده ، درنظر ايشان به اين صخره بگوييد كه آب خود را بدهد. پس آب را براي ايشان از صخره بيرون آورده ، جماعت و بهايم ايشان راخواهي نوشانيد.
9 پس موسي عصا را از حضور خداوند ، چنانكه او را فرموده بود ، گرفت.
10 و موسي و هارون ، جماعت را پيش صخره جمع كردند ، و به ايشان گفت: » اي مفسدان بشنويد ، آيا از اين صخره آب براي شما بيرون آوريم ؟»
11 و موسي دست خود را بلند كرده ، صخره را دو مرتبه با عصاي خود زد و آب بسيار بيرون آمد كه جماعت و بهايم ايشان نوشيدند.
12 و خداوند به موسي و هارون گفت: چونكه مرا تصديق ننموديد تا مرا درنظر بني اسرائيل تقديس نماييد ، لهذا شما اين جماعت را به زميني كه به ايشان داده ام ، داخل نخواهيد ساخت.
13 اين است آب مريبه جايي كه بني اسرائيل با خداوند مخاصمه كردند ، و او خود را درميان ايشان تقديس نمود. 14 و موسي ، رسولان از قادش نزد م�لك ا َدوم فرستاد كه » برادر تو اسرائيل چنين مي گويد: كه تمامي مشقتي را كه بر ما واقع شده است ، تو مي داني. 15 كه پدران ما به مصر فرود آمدند و مدت مديدي در مصر ساكن مي بوديم ، و مصريان با ما و با پدران ما ، بد سلوكي نمودند.
16 و چون نزد خداوند فرياد برآورديم ، او آواز ما را شنيده ، فرشته اي فرستاد و ما را از مصر بيرون آورد. و اينك ما در قادش هستيم ، شهري كه در آخر حدود توست.
17 تمنا اينكه از زمين تو بگذريم ، از مزرعه و تاكستان نخواهيم گذشت ، و آب از چاهها نخواهيم نوشيد ، بلكه از شاهراه ها خواهيم رفت ، و تا از حدود تو نگذشته باشيم ، به طرف راست يا چپ انحراف نخواهيم كرد.
18 ادوم وي را گفت: از من نخواهي گذشت وا ّلا به مقابلة تو با شمشير بيرون خواهم آمد.
19 بني اسرائيل در جواب وي گفتند: » از راههاي عام خواهيم رفت و هرگاه من و مواشيم از آب تو بنوشيم ، قيمت آن را خواهم داد ، فقط بر پايهاي خود مي گذرم و بس.
20 گفت: نخواهي گذشت. و ادوم با خلق بسيار و دست قوي به مقابلة ايشان بيرون آمد.
21 بدينطور ادوم راضي نشد كه اسرائيل را از حدود خود راه دهد. پس اسرائيل از طرف او رو گردانيد.
22 پس تمامي جماعت بني اسرائيل از قادش كوچ كرده ، به كوه هور رسيدند.
23 و خداوند موسي و هارون را در كوه هور نزد سرحد زمين ادوم خطاب كرده ، گفت: 24 هارون به قوم خود خواهد پيوست ، زيرا چونكه شما نزد آب مريبه از قول من عصيان ورزيديد ، از اين جهت او به زميني كه به بني اسرائيل دادم ، داخل نخواهد شد.
21
25 پس هارون و پسرش العازار را برداشته ، ايشان را به فراز كوه هور بياور.
برد.
شد.
26 و لباس هارون را بيرون كرده ، بر پسرش العازار بپوشان ، و هارون در آنجا وفات يافته ، به قوم خود خواهد پيوست. 27 پس موسي به طوري كه خداوند او را امر فرموده بود ، عمل نموده ، ايشان درنظر تمامي جماعت به فراز كوه هور برآمدند.
28 و موسي لباس هارون را بيرون كرده ، به پسرش العازار پوشانيد. و هارون در آنجا بر قلة كوه وفات يافت ، و موسي و العازار از كوه فرود آمدند. 29 و چون تمامي جماعت ديدند كه هارون مرد ، جميع خاندان اسرائيل براي هارون سي روز ماتم گرفتند.
1 و چون كنعاني كه ملك ع�راد و در جنوب ساكن بود شنيد كه اسرائيل از راه َاتاريم مي آيد ، با اسرائيل جنگ كرد و بعضي از ايشان را به اسيري
2 و اسرائيل براي خداوند نذر كرده ، گفت: اگر اين قوم را به دست من تسليم نمايي ، شهرهاي ايشان را بالك ّل هلاك خواهم ساخت.
3 پس خداوند دعاي اسرائيل را مستجاب فرموده ، كنعانيان را تسليم كرد ، و ايشان و شهرهاي ايشان را بالك ّل هلاك ساختند. و آن مكان ح�رمه ناميده
4 و از كوه هور به راه بحر ق ُلزم كوچ كردند تا زمين ادوم را دور زنند. و دل قوم به سبب راه ، تنگ شد.
121