2: 7 – 7: 6 مکاشفه 641 چهارمین
که شنیدم ، گشود را مُهر چهارمین که هنگامی و 7 اسبی
، کردم نظر که همین 8!« آی پیش «: گفت زنده موجود سوار
اسب آن بر که آن و شد پدیدار رویم پیش پریدهرنگ آنها
به و. میآمد او پی از مردگان جهانِ و داشت نام مرگ بود قحطی و شمشیر با بکشند تا شد داده قدرت زمین یکربع
بر.
زمین روی وحوش و مهلک بیماری و را
کسانی نفوس ، مذبح زیر ، گشود را پنجم مُهر که هنگامی و 9.
بودند شده کشته ، داشتند که شهادتی و خدا کلام راه در که دیدم ای ، وس قدّ ای ، مقتدر سرور ای «: که برداشتند بلند بانگ اینان 10 آنان
از ما خون انتقام گرفتن و زمینیان داوری از کی به تا ، برحق داده
سفید ردایی ، نفوس آن از یک هر به آنگاه 11 ؟« بازمیایستی همردیفان
شمار تا بیارامند دیگر پاسی که شد گفته آنان به و شد
. گردد کامل ، شوند کشته آنان چون میباید که برادرانشان و که بودم ناظر من ، گشود را مُهر ششمین که هنگامی و 12 چون ، شد سیاه خورشید و داد روی عظیم زمینلرزهای
ناگاه
. گشت خون رنگِ به یکپارچه ، ماه و ؛ پشمین پلاسینْجامهای انجیرهای که آنگونه ، ریختند فرو زمین بر آسمان ستارگان و
13 آسمان
و 14. میریزند فرو درخت از تندبادی تکان به س دیررَ کوه هر و ، شود پیچیده خود در که طوماری چون ، شد
جمع
. شد برگرفته خود جای از جزیرهای و دولتمندان و سپهسالاران و ، بزرگان و زمین پادشاهان آنگاه
15 در
و غارها در آزادمردی هر و غلام هر و ، قدرتمندان و کوهها
به خطاب آنان 16. شدند پنهان کوهها صخرههای میان آن
روی از را ما و آیید فرود ما بر «: میگفتند صخرهها و بزرگ
روز که زیرا 17. پوشانید فرو بره خشم از و تختنشین ؟« است ایستادگی توان را که و رسیده فرا آنان
خشم خدا
بندگان شدن
مُهر زمین
چهارگوشۀ در فرشته چهار دیدم ، آن از پس خشکی
بر تا بازمیدارند را زمین بادِ چهار و ایستادهاند که
دیدم دیگر فرشتهای آنگاه 2. نوزند درختی هیچ و دریا و
7