206
9: 19 – 35: 18
لوقا نابینا
فقیر
شفای نشسته راه کنار بر نابینا مردی ، رسید اَریحا نزدیک چون 35 آنجا
از که را جمعیتی صدای چون 36. میکرد گدایی و بود عیسای
«: گفتند 37 ؟« است خبر چه «: پرسید ، شنید میگذشت پسر
، عیسی ای «: برکشید فریاد او 38.« است گذر در ناصری جمعیت
پیشاپیش که کسانی 39!« کن ترحم من بر ، داوود بیشتر
او امّا. باشد خاموش خواستند و کردند عتابش ، میرفتند آنگاه 40!« کن ترحم من بر ، داوود پسر ای «: که برآورد فریاد چون
. بیاورند او نزد را مرد آن فرمود امر و بازایستاد عیسی برایت
میخواهی چه « 41: پرسید او از عیسی ، آمد نزدیک عیسی 42.« شوم بینا میخواهم ، من سرور «: گفت ؟« بکنم کور 43.« است داده شفا را تو ایمانت! شو بینا «: گفت او به پی
از ، سپاسگویان را خدا و بازیافت را خود بینایی دم همان سپاس
را خدا همگی ، دیدند را این چون مردم. شتافت عیسی.
گفتند راجگیر خَ کّای
زَ
در
19 2
. میگذشت شهر میان از و درآمد اَریحا به عیسی او 3. راجگیران خَ رئیس ، نام کّا زَ ، بود توانگری آنجا ازدحام
و قامت کوتاهی از امّا ، کیست عیسی ببیند میخواست درخت
از و دوید پیش ، رو این از 4. نمیتوانست جمعیت
. میگذشت راه آن از عیسی زیرا ، ببیند را او تا رفت بالا چناری: گفت او به و نگریست بالا ، رسید مکان آن به عیسی چون 5 کّا زَ 6.« بمانم تو خانۀ در باید امروز که بیا پایین و بشتاب ، کّا زَ « را
این چون مردم 7. پذیرفت را او شادی با و آمد پایین بیدرنگ گناهکاری
خانۀ به «: که گشودند شکایت به لب همگی ، دیدند خداوند به و برخاست جا از کّا زَ امّا و 8.« است رفته میهمانی
به
، میبخشم فقرا به را خود اموال نصف اینک ، من سرور «: گفت او به برابر چهار ، باشم گرفته کسی از ناحق به چیزی اگر و آمده
خانه این به نجات امروز «: فرمود عیسی 9.« بازمیگردانم