جزو «بیست و دو» درس آموزشی از کتاب مقدّس کتاب مقدّس؛ عهد عتیق؛ کامل | Page 888

‎12‎ در اين ميان ، هنگامي كه با قدرت و اجازت از رؤساي كهنه به دمشق مي رفتم ،
‎13‎ در راه ، اي پادشاه ، در وقت ظهر نوري از آسمان ديدم ، درخشنده تر از خورشيد كه در دور من و رفقايم تابيد. ‎14‎ و چون همه بر زمين افتاديم ، هاتفي را شنيدم كه مرا به زبان عبراني مخاطب ساخته ، گفت: ‎15‎ من عيسي هستم كه تو بر من جفا مي كني.
‎16‎ وليكن برخاسته ، بر پا بايست زيرا كه بر تو ظاهر شدم تا تو را خادم و شاهد مقر�ر گردانم بر آن چيزهايي كه مرا در آنها ديده اي و بر آنچه به تو در آن ظاهر خواهم شد.
‎17‎ و تو را رهايي خواهم داد از قوم و ام�ت هايي كه تو را به نزد آنها خواهم فرستاد ،
‎18‎ تا چشمان ايشان را باز كني تا از ظلمت به سوي نور و از قدرت شيطان به جانب خدا برگردند تا آمرزش گناهان و ميراثي در ميان مقد�سين بوسيلة ايماني كه بر من است بيابند ‏?.‏
‎24‎
‎19‎ آن وقت اي اغريپاس پادشاه ، رؤياي آسماني را نافرماني نورزيم. ‎20‎ بلكه نخست آناني را كه در دمشق بودند و در اورشليم و در تمامي مرز و بوم يهودي�ه و ام�ت ها را نيز اعلام مي نمودم كه توبه كنند و به سوي خدا بازگشت نمايند و اعمال لايقة توبه رابجا آورند.
‎21‎ به سبب همين امور يهود مرا در هيكل گرفته ، قصد قتل من كردند.
‎22‎ امااز خدااعانت يافته ، تاامروز باقي ماندم و خرد و بزرگ را اعلام مي نمايم و حرفي نمي گويم ، جز آنچه انبيا و موسي گفتند كه مي بايست واقع شود ،
‎23‎ كه مسيح است مي بايست زحمت بيند و نوبر قيامت مردگان گشته ، قوم و ام�ت ها را به نور اعلام نمايد ‏).‏ چون او بدين سخنان ، حج�ت خود رامي آورد ، فستوس به آواز بلند گفت: اي پولس ديوانه هستي! كثرت علم تو را ديوانه كرده است!
‎25‎ گفت: اي فستوس گرامي ، ديوانه نيستم بلكه سخنان راستي و هوشياري مي گويم.
‎26‎ زيرا پادشاهي كه در حضور او به دليري سخن مي گويم ، از اين امور مط ّلع است ، چونكه مرا يقين است كه هيچ يك از اين مقد�مات بر او مخفي نيست ، زيرا كه اين امور در خلوت واقع نشد.
‎27‎ اي غريپاس پادشاه ، آيا به انبيا ايمان آورده اي ؟ مي دانم كه ايمان داري!
‎28‎ اغريپاس به پولس گفت: به قليل ترغيب مي كني كه من مسيحي بگردم ؟
‎29‎ پولس گفت: از خدا خواهش مي داشتم يا به قليل يا به كثير ، نه تنها تو بلكه جميع اين اشخاصي كه امروز سخن مرا مي شنوند مثل من گردند ، جز اين زنجيرها!
‎27‎
‎30‎ چون اين را گفت ، پادشاه و والي و برنيكي و ساير مجلسيان برخاسته ،
‎31‎ رفتند و با يكديگر گفتگو كرده ، گفتند: اين شخص هيچ عملي مستوجب قتل يا حبس نكرده است.
‎32‎ و اغريپاس به فستوس گفت: اگر اين مرد به قيصر رفع دعوي خود نمي كرد ، او را آزاد كردن ممكن مي بود ‏).‏
1 چون مقر�ر شد كه به ايطاليا برويم ، پولس و چند زنداني ديگر را به يوزباشي از سپاه اغسطس كه يوليوس نام داشت ، سپردند. 2 و به كشتي ادرامينتي كه عازم بنادر آسيا بود ، سوار شده ، كوچ كرديم و ارستخرس از اهل مكادونيه از تسالونيكي همراه ما بود.
3 روز ديگر به صيدون فرود آمديم و يوليوس با پولس ملاطفت نموده ، او را اجزت داد كه نزد دوستان خود رفته ، از ايشان نوازش يابد. 4 و از آنجا روانه شده ، زيرا قپرس گذشتيم زيرا كه باد مخالف بود.
5 و از درياي كنار قيليقيه و پمفلي�ه گذشته ، به ميراي ليكي�ه رسيديم
نيز.
6 در آنجا يوزباشي كشت ِي اسكندريه را يافت كه به ايطاليا مي رفت و ما را بر آن سوار كرد. 7 و چند روز به آهستگي رفته ، به قنيدس به مش ّقت رسيديم و چون باد مخالف ما مي بود ، در زير كريت نزديك سلموني رانديم ،
8 و به دشواري از آنجا گذشته ، به موضعي كه به بنادر حسنه مسم�ي و قريب به شهر اسائيه است رسيديم. 9 و چون زمان منقضي شد و در اين وقت سفر دريا خطرناك بود ، زيرا كه اي�ام روزه گذشته بود ،
‎10‎ پولس ايشان را نصيحت كرده ، گفت: اي مردمان ، مي بينم كه در اين سفر ضرر و خسران بسيار پديد خواهد شد ، نه فقط بار كشتي را بلكه جانهاي ما را
‎11‎ و لي يوزباشي ناخدا و صاحب كشتي را بيشتر از قول پولس اعتنا نمود.
‎12‎ و چون آن بندر نيكو نبود كه زمستان را در آن بسر برند ، اكثر چنين مصلحت دانستند كه از آنجا نقل كنند تا اگر ممكن شود خود را به فينيكس رسانيده ، زمستان را در آنجا بسر برند كه آن بندري است كه از كريت مواج�ه مغرب جنوبي و مغرب شمالي.
‎891‎