9
39 و چون از آب بالا آمدند ، روح خداوند فليپ�س را برداشته ، خواجه سرا ديگر او را نيافت زيرا كه راه خود را به خوشي پيش گرفت. 40 ام�ا فليپس در اشدود پيدا شد و در همة شهرها گشته بشارت مي داد تا به قيصري�ه رسيد.
1 ام�ا سولس هنوز تهديد و قتل بر شاگردان خداوند همي دميد و نزد رئيس كهنه آمد ،
بياورد.
2 و از نامه ها خواست به سوي كنايسي كه در دمش بود تا اگر كسي را از اهل طريقت خواه مرد و خواه زن بيابد ، ايشان را بند برنهاده ، به اورشليم
3 و در اثناي راه ، چون نزديك به دمشق رسيد ، ناگاه نوري از آسمان درو او درخشيد 4 و به زمين افتاده ، آوازي شنيد كه بدو گفت: اي شاؤل ، شاؤل ، براي چه بر من جفا مي كني ؟
5 گفت: خداوندا تو كيستي ؟ خداوند گفت: من آن عيسي هستم كه تو بدو جفا مي كني. 6 ليكن برخاسته ، به شهر برو كه آنجا به تو گفته مي شود چه بايد مي كرد ).
7 ام�ا آناني كه همسفر او بودند ، خاموش ايستادند چونكه آن صدا را شنيدند ، ليكن هيچ كس را نديدند.
8 پس سولس از زمين برخاسته ، چون چشمان خود را گشود ، هيچ كس را نديد و دستش را گرفته ، او را به دمشق بردند ، 9 و سه روز نابينا بوده ، چيزي نخورد و نياشاميد.
10 و در دمشق ، شاگردي حنا ِنيا نام بود كه خداوند در رؤيا بدو گفت: اي ح ّنانيا! عرض كرد: خداوندا لب�يك!
11 خداوند وي را گفت: برخيز و به كوچه اي كه آن را راست مي نامند بشتاب و در خانة يهودا ، سولس نا ِم طرسوسي را طلب كن زيرا كه اينك دعا مي كند ،
12 و شخصي ح ّنانيا نام را در خواب ديده است كه آمده ، بر او دست گذارد تا بينا گردد.
13 ح ّنانيا جواب داد كه اي خداوند ، دربارة اين شخص از بسياري شنيده ام كه به مقد�سين تو در اورشليم مش ّقت ها رسانيد ، 14 و در اينجا نيز از رؤساي كهنه قدرت دارد كه هر كه نام تو را بخواند ، او را حبس كند.
15 خداوند وي را گفت: برو زيرا كه او ظرف برگزيدة من است تا نام مرا پيش ام�ت ها و سلاطين و بني اسرائيل ببرد. 16 زيرا كه من او را نشان خواهم داد كه چقدر زحمت ها براي نام من بايد بكشد.
17 پس ح ّنانيا رفته ، بدان خانه درآمد و دستها بر وي گذارده ، گفت: اي برادر شاؤل ، خداوند يعني عيسي كه در راهي كه مي آمدي بر تو ظاهر گشت ، مرا فرستاد تا بينايي بيابي و از روح القدس پر شوي.
18 در ساعت از چشمان او چيزي مثل فلس افتاده ، بينايي يافت و برخاسته ، تعميد گرفت.
19 و غذا خورده ، قو�ت گرفت و روزي چند با شاگردان در دمشق تو ّقف نمود. 20 و بي درنگ ، ر كنايس يه عيسي موعظه مي نمود كه او پسر خداست.
21 و آناني كه شنيدند تعج�ب نموده ، گفتند: مگر اين آن كسي نيست كه خوانندگان اين اسم را در اورشليم پريشان مي نمود و در اينجا مح تا ايشان را بند نهاده ، نزد رؤساي كهنه برد ؟
22 ام�ا سولس بيشتر تقويت يافته ، ي هوديان� ساكن دمشق را مجاب مي نمود و مبرهن مي ساخت كه همين است مسيح.
23 ام�ا بعد ار مرور ايام چند يهوديان شورا نمودند تا او را بكشند. 24 ولي سولس از شوراي ايشان مط ّلع شد و شبانه روز به دروازه ها پاسباني مي نمودند تا او را بكشند. 25 پس شاگردان او را در شب در زنبيلي گذارده ، از ديوار شهر پايين كردند.
26 و چون سولس به اورشليم رسيد ، خواست به شاگردان ملحق شود ، ليكن همه از او بترسيدند زيرا باور نكردند كه از شاگردان است.
ِض اين آمده است
27 ام�ا ب�رنابا او را گرفته ، به نزد رسولان برد و براي ايشان حكايت كرد كه چگونه خداوند را در راه ديده و بدو تك ّلم كرده و چطور در دمشق به نام عيسي به دليري موعظه مي نمود.
29 و با هلينستيان گفتگو و مباحثه مي كرد. ام�ا درصدد كشتن او برآمدند. 30 چون برادران م ّطلع شدند ، او را به قيصري�ه بردند و از آنجا به طرسوس روانه نمودند.
31 آنگاه كليسا در تمامي يهودي�ه و جليل و سامره آرامي يافتند و بنا مي شدند و در ترس خداوند و به تسل ّي روح القدس رفتار كرده ، همي افزودند.
32 ام�ا پطرس در همة نواحي گشته ، نزد مقد�سين ساكن ُلد�ه فرود آمد.
33 و در آنجا شخصي اينياس نام يافت كه مد�ت هشت سال از مرض فالج بر تخت خوابيده بود. 34 پطرس وي را گفت: اي اينياس ، عيسي مسيح تو را شفا مي دهد. برخيز و بستر خود را برچين كه او در ساعت برخاست. 35 و جميع س� َكنة ُلد�ه و سارون او را ديده ، به سوي خداوند بازگشت كردند.
873