جزو «بیست و دو» درس آموزشی از کتاب مقدّس کتاب مقدّس؛ عهد عتیق؛ کامل | страница 868

‎26‎ و در فرداي روز خود را به دو نفر از ايشان كه منازعه مي نمودند ، ظاهر كرد و خواست مابين ايشان مصالحه دهد. پس گفت: اي مردان ، شما برادر مي باشيد. به يكديگر چرا ظلم مي كنيد ؟
‎27‎ آنگاه آنكه بر همساية خود تعد�ي مي نمود ، او را رد� كرده ، گفت: ك�ه تو را بر ما حاكم و داور ساخت ؟ ‎28‎ آيا مي خواهي مرا بكشي چنانكه آن مصري را ديروز كشتي ؟
‎29‎ پس موسي از اين سخن فرار كرده ، در زمين مديان غربت اختيار كرد و در آنجا دو پسر آورد. ‎30‎ و چون چهل سال گذشت ، در بيابان� كوه سينا ، فرشتة خداوند در شعلة آتش از بوته به وي ظاهر شد.
‎31‎ موسي چون اين را ديد از آن رؤيا در عجب شد و چون نزديك مي آمد تا نظر كند ، خطاب از خداوند به وي رسيد
‎32‎ كه منم خداي پدرانت ، خداي ابراهيم و خداي اسحاق و خداي يعقوب. آنگاه موسي به لرزه درآمده ، جسارت نكرد كه نظر كند.
‎33‎ خداوند به وي گفت: نعلين از پايهايت بيرون كن زيرا جايي كه در آن ايستاده اي ، زمين مقد�س است. ‎34‎ همانا مش ّقت قوم خود را كه در مصرند ديدم و نالة ايشان را شنيدم و براي رهانيدن ايشان نزول فرمودم. الحال بيا تا تو را به مصر بفرستم. ‎35‎ همان موسي را كه رد� كرده ، گفتند: كه تو را حاكم و داور ساخت ؟ خدا حاكم و نجات دهنده مقر�ر فرموده ، به دست فرشته اي كه در بوته بر وي ظاهر شد ، فرستاد.
‎36‎ او با معجزات و آياتي كه مد�ت چهل سال در زمين مصر و بحر ق ُلز ُم و صحرا به ظهور مي آورد ، ايشان را بيرون آورد. ‎37‎ اين همان موسي است كه به بني اسرائيل گفت: خدا نبي اي را مثل من از ميان برادران شما براي شما مبعوث خواهد كرد. سخن او را بشنويد. ‎38‎ همين است آنكه در جماعت در صحرا با آن فرشته اي كه در كوه سينا بدو سخن مي گفت و با پدران ما بود و كلمات زنده را يافت تا به ما رساند ،
‎39‎ كه پدران ما نخواستند او را مطيع شوند بلكه او را رد� كرده ، دلهاي خود را به سوي مصر گردانيدند ، ‎40‎ و به هارون گفتند: براي ما خدايان ساز كه در پيش ما بخرامند زيرا اين موسي كه ما را از زمين مصر برآورد ، نمي دانيم او را چه شده است.
‎41‎ پس در آن اي�ام گوساله اي ساختند و بدان بت قرباني گذرانيده به اعمال دستهاي خود شادي كردند.
‎42‎ از اين جهت از خدا رو گردانيده ، ايشان را واگذاشت تا جنود آسمان را پرستش نمايند ، چنانكه در صحف انبيا نوشته شده است كه اي خاندان اسرائيل ، آيا مد�ت چهل سال در بيابان براي من قرباني ها و هدايا گذرانيديد
‎43‎ و خيمة ملوك و كوكب ِ حداي خود ر ِم�فان را برداشتيد يعني اصنامي را كه ساختيد تا آنها را عبادت كنيد. پس شما را بدان طرف بابل منتقل سازم. ‎44‎ و خيمة شهادت با پدرات ما در صحرا بود چنانكه امر فرموده ، به موسي گفت: آن را مطابق نمونه اي كه ديده اي بساز ‏?.‏ ‎45‎ و اجداد ما آن را يافته ، همراه يوشع درآوردند به ملك ام�ت هايي كه خدا آنها را از پيش روي پدران ما بيرون افكندند تا ايام داود.
‎46‎ كه او در حضور خدا مستفيض گشت و درخواست نمود كه خود مسكني براي خداي يعقوب پيدا نمايد. ‎47‎ ام�ا سليمان براي او خانه اي بساخت.
‎48‎ وليكن حضرت اعلي در خانه هاي مصنوع دستها ساكن نمي شود چنانكه نبي گفته است
‎49‎ كه خداوند مي گويد آسمان كرسي من است و زمين پاي انداز من. چه خانه اي براي من بنا مي كنيد و م ح ّل آراميدن من كجاست ؟ ‎50‎ مگر دست من جميع اين چيزها را نيافريد ‏?.‏
‎51‎ اي گردنكشان كه به دل و گوش نامختوميد ، شما پيوسته با روح القدس مقاومت مي كنيد ، چنانكه پدران شما همچنين شما.
نمودند.
8
‎52‎ كيست از انبيا كه پدران شما بدو جفا نكردند ؟ و آناني را كشتند كه از آمدن آن عادلي كه شما بالفعل تسليم كنندگان و قاتلان او شديد ، پيش اخبار
‎53‎ شما كه به توس ّط فرشتگان شريعت را يافته ، آن را حفظ نكرديد. ‎54‎ چون را شنيديد دلريش شده ، بر وي دندانهاي خود را فشردند.
‎55‎ ام�ا او از روح القدس پر بوده ، به سوي آسمان نگريست و جلال خدا را ديد و عيسي را بدست راست خدا ايستاده و گفت: ‎56‎ اينك آسمان را گشاده ، و پسر انسان را به دست راست خدا ايستاده مي بينم.
‎57‎ آنگاه به آواز بلند فرياد بركشيدند و گوشهاي خود را گرفته ، به يكدل بر او حمله كردند ، ‎58‎ و از شهر بيرون كشيده ، سنگسارش كردند. و شاهدان ، جامه هاي خود را نزد پايهاي جواني كه سو ُلس� نام داشت گذاردند.
‎59‎ و چون استيفان را سنگسار مي كردند ، او دعا نموده ، گفت: اي عيسي خداوند ، روح مرا بپذير. ‎60‎ پس زانو زده ، به آواز بلند ندا در داد كه خداوند اين گناه را بر اينها مگير. اين را گفت و خوابيد.
‎871‎