جزو «بیست و دو» درس آموزشی از کتاب مقدّس کتاب مقدّس؛ عهد عتیق؛ کامل | Page 780

‎36‎ باز غلامان ديگر ، بيشتر از او�لين فرستاده ، بديشان نيز به همانطور سلوك نمودند.
‎37‎ بالاخره پسر خود را نزد ايشان فرستاده ، گفت: پسر مرا حرمت خواهند داشت.
‎38‎ ام�ا دهقانان چون پسر را ديدند با خود گفتند: ‎39‎ آنگاه او را گرفته ، بيرون تاكستان افكنده ، كشتند. ‎40‎ پس چون مالك تاكستان آيد ، به آن دهقانان چه خواهد كرد ؟
اين وارث است. بياييد او را بكشيم و ميراثش را ببريم.
‎41‎ گفتند: الب ّته آن بدكاران را به سختي هلاك خواهد كرد و باغ را به باغبانان ديگر خواهد سپرد كه ميوه هايش را در موسم بدو دهند.
‎42‎ عيسي بديشان گفت: مگر در كتب هرگز نخوانده ايد اين كه سنگي را كه معمارانش رد� نمودند ، همان سر زاويه شده است. اين از جانب خداوند آمد و در نظر ما عجيب است.
‎22‎
‎43‎ از اين جهت شما را مي گويم كه ملكوت خدا از شما گرفته شده ، به ام�تي كه ميوه اش بياورند ، عطا خواهد شد. ‎44‎ و هر كه بر آن سنگ افتد ، منكسر شود و اگر آن سنگ بر كسي افتد ، نرمش سازد.
‎45‎ و چون رؤساي َكه�نه و فريسيان مثلهايش را شنيدند ، دريافتند كه دربارة ايشان مي گويد.
‎46‎ و چون خواستند او را گرفتار كنند ، از مردم ترسيدند زيرا كه او را نبي مي دانستند.
1 و عيسي توج�ه نموده ، باز به م� َثلها ايشان را خطاب كرده ، گفت:
2 ملكوت آسمان پادشاهي را ماند كه براي پسر خويش عروسي كرد.
3 و غلامان خود را فرستاد تا دعوت شدگان را به عروسي بخوانند و نخواستند بيايند. 4 باز غلامان ديگر روانه نموده ، فرمود:? دعوت شدگان را بگوييد كه اينك خوان خود را حاضر ساخته ام و گاوان و پرواريهاي من كشته شده و همه چيز آماده است ، به عروسي بياييد.
5 ولي ايشان بي اعتنايي نموده ، راه خود را گرفتند ، يكي به مزرعه خود و ديگري به تجارت خويش رفت. 6 و ديگران غلامان را گرفته ، دشنام داده ، كشتند.
7 پادشاه چون شنيد ، غضب نموده ، لشگريان خود را فرستاده ، آن قاتلان را به قتل رسانيد و شهر ايشان را بسوخت.
8 آنگاه غلامان خود را فرمود: عروسي حاضر است ؛ ليكن دعوت شدگان لياقت نداشتند. 9 الآن به شوارع عام�ه برويد و هر كه را به عروسي بطلبيد. ‎10‎پس آن غلامان به سر راهها رفته ، نيك و بد هر كه را يافتند جمع كردند ، چنانكه خانة عروسي از مجلسيان مم ّلو گشت.
‎11‎ آنگاه پادشاه بجهت ديدن اهل مجلس داخل شده ، شخصي را در آنجا ديد كه جامة عروسي در بر ندارد.
‎12‎ بدو گفت: اي عزيز چطور در اينجا آمدي در حالي كه جامة عروسي در بر نداري ؟ او خاموش شد.
‎13‎ آنگاه پادشاه خادمان خود را فرمود: اين شخص را دست و پا بسته برداريد و در ظلمت خارجي اندازيد ، جايي كه گريه و فشار دندان باشد. ‎14‎ زيرا طلبيدگان بسيارند و برگزيدگان كم.
‎15‎ پس فريسيان رفته ، شورا نمودند كه چطور او را در گفتگو گرفتار سازند.
‎16‎ و شاگردان خود را با هيروديان نزد وي فرستاده ، گفتند: استادا مي دانيم كه صادق هستي و طريق خدا را به راستي تعليم مي نمايي و از كسي باك نداري زيرا كه به ظاهر خلق نمي نگري.
‎17‎ پس به ما بگو رأي تو چيست. آيا جزيه دادن به قيصر رواست يا نه ؟
‎18‎ عيسي شرارت ايشان را درك كرده ، گفت: اي رياكاران ، چرا مرا تجربه مي كنيد ؟ ‎19‎ س ّكة جزيه را به من بنماييد. ايشان ديناري نزد وي آوردند. ‎20‎ بديشان گفت: اين صورت و رقم از آن كيست ؟
‎21‎ بدو گفتند: از آن� قيصر. بديشان گفت: مال قيصر را به قيصر ادا كنيد و مال خدا را به خدا!
‎22‎ چون ايشان شنيدند ، متعج�ب شدند و او را واگذارده ، برفتند.
‎23‎ و در همان روز ، صد�قيان كه منكر قيامت هستند نزد او آمده ، سؤال نموده ، ‎24‎ گفتند: اي استاد ، موسي گفت اگر كسي بي اولاد بميرد ، مي بايد برادرش زن او را نكاح كند تا نسلي براي برادر خود پيدا نمايد. ‎25‎ باري در ميان ما هفت برادر بودند كه او�ل زني گرفته ، بمرد و چون اولادي نداشت زن را به برادر خود ترك كرد.
‎26‎ و همچنين دو�مين و سو�مين تا هفتمين.
‎27‎ و آخر از همه آن زن نيز مرد.
‎28‎ پس او در قيامت ، زن كدام يك از آن هفت خواهد بود زيرا كه همه او را داشتند ؟ ‎29‎ عيسي در جواب ايشان گفت: گمراه هستيد از اين رو كه كتاب و قو�ت خدا را درنيافته ايد ،
‎783‎