36 باز غلامان ديگر ، بيشتر از او�لين فرستاده ، بديشان نيز به همانطور سلوك نمودند.
37 بالاخره پسر خود را نزد ايشان فرستاده ، گفت: پسر مرا حرمت خواهند داشت.
38 ام�ا دهقانان چون پسر را ديدند با خود گفتند: 39 آنگاه او را گرفته ، بيرون تاكستان افكنده ، كشتند. 40 پس چون مالك تاكستان آيد ، به آن دهقانان چه خواهد كرد ؟
اين وارث است. بياييد او را بكشيم و ميراثش را ببريم.
41 گفتند: الب ّته آن بدكاران را به سختي هلاك خواهد كرد و باغ را به باغبانان ديگر خواهد سپرد كه ميوه هايش را در موسم بدو دهند.
42 عيسي بديشان گفت: مگر در كتب هرگز نخوانده ايد اين كه سنگي را كه معمارانش رد� نمودند ، همان سر زاويه شده است. اين از جانب خداوند آمد و در نظر ما عجيب است.
22
43 از اين جهت شما را مي گويم كه ملكوت خدا از شما گرفته شده ، به ام�تي كه ميوه اش بياورند ، عطا خواهد شد. 44 و هر كه بر آن سنگ افتد ، منكسر شود و اگر آن سنگ بر كسي افتد ، نرمش سازد.
45 و چون رؤساي َكه�نه و فريسيان مثلهايش را شنيدند ، دريافتند كه دربارة ايشان مي گويد.
46 و چون خواستند او را گرفتار كنند ، از مردم ترسيدند زيرا كه او را نبي مي دانستند.
1 و عيسي توج�ه نموده ، باز به م� َثلها ايشان را خطاب كرده ، گفت:
2 ملكوت آسمان پادشاهي را ماند كه براي پسر خويش عروسي كرد.
3 و غلامان خود را فرستاد تا دعوت شدگان را به عروسي بخوانند و نخواستند بيايند. 4 باز غلامان ديگر روانه نموده ، فرمود:? دعوت شدگان را بگوييد كه اينك خوان خود را حاضر ساخته ام و گاوان و پرواريهاي من كشته شده و همه چيز آماده است ، به عروسي بياييد.
5 ولي ايشان بي اعتنايي نموده ، راه خود را گرفتند ، يكي به مزرعه خود و ديگري به تجارت خويش رفت. 6 و ديگران غلامان را گرفته ، دشنام داده ، كشتند.
7 پادشاه چون شنيد ، غضب نموده ، لشگريان خود را فرستاده ، آن قاتلان را به قتل رسانيد و شهر ايشان را بسوخت.
8 آنگاه غلامان خود را فرمود: عروسي حاضر است ؛ ليكن دعوت شدگان لياقت نداشتند. 9 الآن به شوارع عام�ه برويد و هر كه را به عروسي بطلبيد. 10پس آن غلامان به سر راهها رفته ، نيك و بد هر كه را يافتند جمع كردند ، چنانكه خانة عروسي از مجلسيان مم ّلو گشت.
11 آنگاه پادشاه بجهت ديدن اهل مجلس داخل شده ، شخصي را در آنجا ديد كه جامة عروسي در بر ندارد.
12 بدو گفت: اي عزيز چطور در اينجا آمدي در حالي كه جامة عروسي در بر نداري ؟ او خاموش شد.
13 آنگاه پادشاه خادمان خود را فرمود: اين شخص را دست و پا بسته برداريد و در ظلمت خارجي اندازيد ، جايي كه گريه و فشار دندان باشد. 14 زيرا طلبيدگان بسيارند و برگزيدگان كم.
15 پس فريسيان رفته ، شورا نمودند كه چطور او را در گفتگو گرفتار سازند.
16 و شاگردان خود را با هيروديان نزد وي فرستاده ، گفتند: استادا مي دانيم كه صادق هستي و طريق خدا را به راستي تعليم مي نمايي و از كسي باك نداري زيرا كه به ظاهر خلق نمي نگري.
17 پس به ما بگو رأي تو چيست. آيا جزيه دادن به قيصر رواست يا نه ؟
18 عيسي شرارت ايشان را درك كرده ، گفت: اي رياكاران ، چرا مرا تجربه مي كنيد ؟ 19 س ّكة جزيه را به من بنماييد. ايشان ديناري نزد وي آوردند. 20 بديشان گفت: اين صورت و رقم از آن كيست ؟
21 بدو گفتند: از آن� قيصر. بديشان گفت: مال قيصر را به قيصر ادا كنيد و مال خدا را به خدا!
22 چون ايشان شنيدند ، متعج�ب شدند و او را واگذارده ، برفتند.
23 و در همان روز ، صد�قيان كه منكر قيامت هستند نزد او آمده ، سؤال نموده ، 24 گفتند: اي استاد ، موسي گفت اگر كسي بي اولاد بميرد ، مي بايد برادرش زن او را نكاح كند تا نسلي براي برادر خود پيدا نمايد. 25 باري در ميان ما هفت برادر بودند كه او�ل زني گرفته ، بمرد و چون اولادي نداشت زن را به برادر خود ترك كرد.
26 و همچنين دو�مين و سو�مين تا هفتمين.
27 و آخر از همه آن زن نيز مرد.
28 پس او در قيامت ، زن كدام يك از آن هفت خواهد بود زيرا كه همه او را داشتند ؟ 29 عيسي در جواب ايشان گفت: گمراه هستيد از اين رو كه كتاب و قو�ت خدا را درنيافته ايد ،
783