10
24 هفتاد هفته براي قوم تو و براي شهر م ّقدست مقرر مي باشد تا تقصيرهاي آنها تمام شود و گناهان آنها به انجام رسد و كفاره به جهت عصيان كرده شود و عدالت جاوداني آورده شود و رؤيا و نب�وت مختوم گردد و قدس الاقداس مسح شود.
25 پس بدان و بفهم كه از صدور فرمان به جهت تعميرنمودن و بنا كردن اورشليم تا ظهور مسيح رئيس ، هفت هفته و شصت و دو هفته خواهد بود. و اورشليم با كوچه ها و حصار در زمانهاي تنگي تعمير و بنا خواهد شد.
26 و بعد از آن شصت و دو هفته ، مسيح منقطع خواهد گرديد و از آن او نخواهد بود ، بلكه قوم آن رئيس كه مي آيد شهر و قدس را خراب خواهد ساخت و آخر او در آن سيلاب خواهد بود و تا آخر جنگ خرابيها معي�ن است.
27 و او با اشخاص بسيار در يك هفته عهد را استوار خواهد ساخت و در نصف آن هفته قرباني و هديه را موقوف خواهد كرد و بر كنگرة رجاسات خراب كننده اي خواهد آمد ولي الن ّهايت آنچه مق ّدر است بر خراب كننده ريخته خواهد شد.
1 در سال سوم كورش پادشاه فارس ، امري بر دانيال كه به ب�لشص َّر مسم�ي بود كشف گرديد و آن امر صحيح و مش ّقت عظيمي بود. پس امر را فهميد و رؤيا را دانست.
2 در آن اي�ام من دانيال سه هفتة تمام ماتم گرفتم.
3 خوراك لذيذ نخوردم و گوشت و شراب به دهانم داخل نشد و تا انقضاي آن سه هفته خويشتن را تدهين ننمودم. 4 و در روز بيست و چهارم ماه اول من بر كنار نهر عظيم يعني دجله بودم.
5 و چشمان خود را برافراشته ديدم كه ناگاه مردي ملب�س به كتان كه كمربندي از طلاي او فاز بر كمر خود داشت ،
6 و جسد او مثل زبر جد و روي وي مانند برق و چشمانش مثل شعله هاي آتش و بازوها و پايهايش مانند رنگ برنج صيقلي و آواز كلام او مثل صداي گروه عظيمي بود.
كردند.
7 و من دانيال تنها آن رؤيا را ديدم و كساني كه همراه من بودند رؤيا را نديدند ليكن لرزش عظيمي بر ايشان مستولي شد و فرار كرده خود را پنهان
8 و من تنها ماندم و آن رؤياي عظيم را مشاهده مي نمودم و ّقوت در من باقي نماند و خر�مي من به پژمردگي مبد�ل گرديد و ديگر هيچ طاقت نداشتم.
9 اما آواز سخنانش را شنيدم ؛ و چون آواز كلام او را شنيدم ، به روي خود بر زمين افتاده ، بيهوش گرديدم.
10 كه ناگاه دستش مرا لمس نمود و مرا بر دو زانو و كف دستهايم برخيزانيد.
11 و او مرا گفت: اي دانيال مرد بسيار محبوب! كلامي را كه من به تو مي گويم فهم كن و بر پايهاي خود بايست زيرا كه الآن نزد تو فرستاده شده ام .» و چون كلام را به من گفت لرزان بايستادم.
12 و مرا گفت: اي دانيال مترس زيرا از روز اول كه دل خود را بر آن نهادي كه بفهمي و به حضور خداي خود تواضع نمايي سخنان تو مستجاب گرديد و من به سبب سخنانت آمده ام.
13 اما رئيس مملكت فارس بيست و فارس ماندم.
يك روز با من مقاومت نمود و ميكائيل كه يكي از رؤساي اولين است به اعانت من آمد و من در آنجا نزد پادشاهان
14 و من آمدم تا تو را از آنچه در اي�ام آخر بر قوم تو واقع خواهد شد اطلا ّع دهم زيرا كه اين رؤيا براي اي�ام طويل است. 15 و چون اينگونه سخنان را به من گفته بود به روي خود بر زمين افتاده ، گنگ شدم.
16 كه ناگاه كسي به شبيه بني آدم لبهايم را لمس نمود و من دهانم را گشوده ، متكلم شدم و به آن كسي كه پيش من ايستاده بود گفتم: » اي آقايم از اين رؤيا درد شديدي مرا درگرفته است و ديگر هيچ قو�ت نداشتم.
17 پس چگونه بندة آقايم بتواند با آقايم گفتگو نمايد و حال آنكه از آن وقت هيچ قو�ت در من برقرار نبوده ، بلكه نفس هم در من باقي نمانده است ؟ 18 پس شبيه انساني بار ديگر مرا لمس نموده ، تقويت داد ،
19 و گفت: » اي مرد بسيار محبوب! سلام بر تو باد و دلير و قوي باش! و چون اين را به من گفت تقويت يافتم و گفتم: اي آقايم بگو زيرا كه مرا قو�ت دادي. 20 پس گفت: » آيا مي داني كه سبب آمدن من نزد تو چيست ؟ و الآن برمي گردم تا با رئيس فارس جنگ نمايم و به مجر�د بيرون رفتنم ، اينك رئيس يونان خواهد آمد.
11
21 ليكن تو را از آنچه در كتاب حق مرقوم است اطلا ّع خواهم داد و كسي غير از رئيس شما ميكائيل نيست كه مرا به ض ّد اينها مدد كند.
1 و در سال اول داريوش مادي ، من نيز ايستاده بودم تا او را استوار سازم و قو�ت دهم.
715