جزو «بیست و دو» درس آموزشی از کتاب مقدّس کتاب مقدّس؛ عهد عتیق؛ کامل | Page 402

3 و پادشاه در همة ولايتهاي مملكت خود وكلا بگمارد كه همة دختران باكرة نيكو منظر را به دارالس�لطنه ُشو َشن در خانة زنان زير دست هيجاي كه خواجه سراي پادشاه و مستحفظ زنان مي باشد ، جمع كنند و به ايشان اسباب طهارت داده شود.
4 و دختري كه به نظر پادشاه پسند آيد ، در جاي و� ْشت ِي ملكه بشود ‏.»‏ پس اين سخن در نظر پادشاه پسند آمد و همچنين عمل نمود. 5 شخصي يهودي در دارالس�طنه ُشو َشن بود كه به م�ر�د�خاي بن يائير ابن ش�م�عي ابن ق َيس بنياميني مسم�ي بود.
6 و او از اورشليم جلاي وطن شده بود ، با اسيراني كه همراه ي� ُكنيا پادشاه يهودا جلاي وطن شده بودند كه ن َب�وك َد� َن َّصر پادشاه بابل ايشان را به اسيري آورده بود.
7 و او ه�د�س�ه ، يعني ا�س� َتر ، دختر عموي خود را تربيت مي نمود چونكه وي را پدر و مادر نبود و آن دختر ، خوب صورت و نيكو منظر بود و بعد از وفات پدر و مادرش ، م�ر�د�خاي وي را به جاي دختر خود گرفت.
8 پس چون امر و فرمان پادشاه شايع گرديد و دختران بسيار در دارالس�لطنه ُشو َشن زير دست هيجاي جمع شدند. ا�س�ت َر را نيز به خانة پادشاه ، زير دست هيجاي كه مستحفظ زنان بود آوردند.
9 و آن دختر به نظر او پسند آمده ، در حضورش التفات يافت. پس به زودي ، اسباب طهارت و تحفه هايش را به وي داد و نيز هفت كنيز را كه از خانة پادشاه برگزيده شده بودند كه به وي داده شوند و او را با كنيزانش به بهترين خانة زنان نقل كرد.
‎10‎ و ا�س� َتر ، قومي و خويشاوند ِي خود را فاش نكرد ، زيرا كه م�ر�د�خاي او را امر فرموده بود که نکند.
‎11‎ و مرد خای روز به روز پيش صحن خانة زنان گردش مي كرد تا از احوال ا�س�ت َر و از آنچه به وي واقع شود ، اط ّلاع يابد.
‎12‎ و چون نوبة هر دختر مي رسيد كه نزد َا ْخ ٌشور�ش پادشاه داخل شود ، يعني بعد از آنكه آنچه را كه بر زنان مرسوم بود كه در مد�ت دوازده ماه كرده شود ، چونكه اي�ام تطهير ايشان بدين منوال تمام مي شد ، يعني شش ماه به روغن مر� و شش ماه به عطري�ات و اسباب تطهير زنان ،
‎13‎ آنگاه آن دختر بدين طور نزد پادشاه داخل مي شد كه هر چه مي خواست به وي مي دادند تا آن را از خانة زنان پادشاه با خود ببرد. ‎14‎ در وقت شام داخل مي شد و صبحگاهان به خانه دو�م زنان ، زير دست َشع� ْشغاز كه خواجه سراي پادشاه و مستحفظ م�تعه بود ، برمي گشت و بار ديگر نزد پادشاه داخل نمي شد ، مگر اينكه پادشاه در او رغبت كرده ، او را بنام بخواند.
‎15‎ و چون نوبة ا�س� َتر ، دختر ابيحايل ، عموي م�ر�د�خاي كه او را بجاي دختر خود گرفته بود رسيد كه نزد پادشاه داخل شود ، چيزي سواي آنچه هيجاي ، خواجه سراي پادشاه و مستحفظ زنان گفته بود نخواست و ا�س�ت َر در نظر هر كه او را مي ديد ، التفات مي يافت.
‎16‎ پس ا�س�ت َر را نزد َا ْخ ُشور�ش پادشاه ، به قصر ملوكانه اش در ماه دهم كه ماه طيبت باشد ، در سال هفتم سلطنت او آوردند. ‎17‎ و پادشاه ، ا�س�ت َر را از همة زنان زياده دوست داشت و از همة دوشيزگان ، در حضور وي نعمت و التفات زياده يافت. لهذا تاج ملوكانه را بر سرش گذاشت و او را در جاي و�ش ْتي ِ ملكه ساخت.
‎18‎ و پادشاه ضيافت عظيمي يعني ضيافت ا�س�ت َر را براي همة رؤسا و خادمان خود برپا نمود و به ولايتها راحت بخشيده ، برحسب كرم ملوكانة خود ، عطايا ارزاني داشت.
3
‎19‎ و چون دوشيزگان ، بار ديگر جمع شدند ، م�ر�د خاي بر دروازة پادشاه نشسته بود. ‎20‎ و ا�س�ت َر هنوز خويشاوندي و قومي خود را بر وفق آنچه م�ردخاي به وي فرموده بود فاش نكرده بود ، زيرا كه ا�س�ت َر حكم م�ر�دخاي را مثل زماني كه نزد وي تربيت مي يافت بجا آورد.
‎21‎ در آن اي�ام ، حيني كه م�ردخاي در دروازة پادشاه نشسته بود ، دو نفر از خواجه سرايان پادشاه و حافظان آستانه يعني ِب ْغتان و تار�ش غضبناك شده ، خواستند كه بر َا ْخ ُشور�ش پادشاه دست بيندازند.
‎22‎ و چون م�ر�د خاي از اين امر اطلا ّع يافت ، ا�س�ت َر ملكه را خبر داد و ا�س� َتر ، پادشاه را از زبان م�ر�دخاي مخبر ساخت.
‎23‎ پس اين امر را تفح�ص نموده ، صحيح يافتند و هر دو ايشان را بردار كشيدند. و اين قص ّه در حضور پادشاه ، در كتاب دوم تاريخ اي�ام مرقوم شد.
1 بعد از اين وقايع ، َا ْخ ُشور�ش پادشاه ، هامان بن ه�م�داتاي ا َجاجي را عظمت داده ، به درجة بلند رسانيد و كرسي او را از تمامي رؤسايي كه با او بودند بالاتر گذاشت.
2 و جميع خادمان پادشاه كه در دروازة پادشاه مي بودند ، به هامان سر فرود آورده ، وي را سجده مي كردند ، زيرا كه پادشاه درباره اش چنين امر فرموده بود. لكن م�ر�د خاي سر فرود نمي آورد و او را سجده نمي كرد.
3 و خادمان پادشاه كه در دروازة پادشاه بودند ، از م�ر�د خاي پرسيدند كه » تو چرا از امر پادشاه تجاوز مي نمايي ؟»‏ 4 ام�ا هرچند روز به روز اين سخن را به وي مي گفتند ، به ايشان گوش نمي داد. پس هامان را خبر دادند تا ببينند كه آيا كلام م�ر�دخاي ثابت مي شود يا نه ، زيرا كه ايشان را خبر داده بودند كه من يهودي هستم.
‎402‎