47 و تمامي اسرائيل در ايام َز ُزب�ابل و درايام ن َح�م�يا ، حص ّة هاي مغني�آن ودربانان را روز به روز مي دادند وايشان وقف به لاويان مي دادند و لاويان وقف به بني هارون مي دادند.
13 1 در آن روز ، كتاب موسي را به سمع قوم خواندند و در آن نوشته اي يافت شد كه ع�م�ونيان و م�ؤآبيان تا به ابد به جماعت خدا داخل نشوند.
2 چونكه ايشان بني اسرائيل را به نان و آب استقبال نكردند ، بلكه ب� ْلعام را به ض ّد ايشان اجير نمودند تا ايشان را لعنت نمايد ، اما خداي ما لعنت را به بركت تبديل نمود.
3 پس چون تورات را شنيدند ، تمامي گروه مختلف را از ميان اسرائيل جدا كردند. 4 و قبل از اين الياشيب كاهن كه بر حجره هاي خانة خداي ما تعيين شده بود ، با ُطوبي�ا قرابتي داشت.
5 و براي او حجرة بزرگ ترتيب داده بود كه در آن قبل از آن هداياي آردي و بخور و ظروف را و عشر گندم و شراب و روغن را كه فريضة لاويان و مغني�ان و دربانان بود و هداياي افراشتني كاهنان را مي گذاشتند.
6 و در همة آن وقت ، من در اورشليم نبودم زيرا در سال سي و دوم َار� َتح� َشس�يا پادشاه بابل ، نزد پادشاه رفتم و بعد از ايامي چند از پادشاه رخصت خواستم.
7 و چون به اورشليم رسيدم ، از عمل زشتي كه الياشيب دربارة ُطوبي�ا كرده بود ، از اينكه حجره اي برايش در صحن خانة خدا ترتيب نموده بود ، آگاه شدم.
8 و اين امر به نظر من بسيار ناپسند آمده ، پس تمامي اسباب خانة ط ُوبي�ا را از حجره بيرون ريختم. 9 و امر فرمودم كه حجره را تطهير نمايند و ظروف خانة خدا و هدايا و بخور را در آن باز آوردم.
10 و فهميدم كه حص ّه هاي لاويان را به ايشان نمي دادند و از اين جهت ، هر كدام از لاويان و مغني�اني كه مشغول خدمت مي بودند ، به مزرعه هاي خويش فراركرده بودند.
11 پس با سروران مشاجره نموده ، گفتم چرا دربارة خانة خدا غفلت مي نمايند. و ايشان را جمع كرده ، در جايهاي ايشان برقرارنمودم.
12 و جميع يهوديان ، ع�شر گندم و عصير انگور و روغن را در خزانه ها آوردند.
13 و ش َل َم�ياي كاهن و صادوق كاتب و فدايا را كه از لاويان بود ، برخزانه گماشتم و به پهلوي ايشان ، حانان بن زك ّور بن م� َّت ْنيا را ، زيرا كه مردم ايشان را امين مي پنداشتند و كار ايشان اين بود كه ح ّصه هاي برادران خود را به ايشان بدهند.
14 اي خدايم مرا دربارة اين كار بياد آور و حسناتي را كه براي خانة خداي خود و وظايف آن كرده ام محو مساز.
15 در آن روزها ، در يهودا بعضي را ديدم كه چ�ر ُخشتها را روز س�ب�ت مي فشردند و بافه ها مي آوردند و الاغها را بار مي كردند و شراب و انگور و انجير و هرگونه حمل را نيز در روز س�ب�ت به اورشليم مي آوردند. پس ايشان را به سبب فروختن مأكولات در آن روز تهديد نمودم.
16 و بعضي از اهل صور كه در آنجا ساكن بودند ، ماهي و هرگونه بضاعت مي آوردند و در روز س�ب�ت ، به بني يهودا و اهل اورشليم مي فروختند. 17 پس با بزرگان يهودا مشاجره نمودم و به ايشان گفتم: » اين چه عمل زشت است كه شما مي كنيد و روز س�ب�ت را بي حرمت مي نماييد ؟
18 آيا پدران شما چنين نكردند و آيا خداي ما تمامي اين بلا را بر ما و بر اين شهر وارد نياورد ؟ و شما س�ب�ت را بي حرمت نموده ، غضب را بر اسرائيل زياد مي كنيد.
19 و هنگامي كه دروازه هاي اورشليم قبل از س�ب�ت سايه مي افكند ، امر فرمودم كه دروازه ها را ببندند و قدغن كردم كه آنها را تا بعد از س�ب�ت نگشايند و بعضي از خادمان خود را بر دروازه ها قرار دادم كه هيچ بار در روز س�ب�ت آورده نشود.
20 پس سوداگران و فروشندگان هرگونه بضاعت ، يك دو دفعه بيرون از اورشليم شب را بسر بردند.
21 اما من ايشان را تهديد كرده ، گفتم: شما چرا نزد ديوار شب را بسر مي بريد ؟ اگر بار ديگر چنين كنيد ، دست بر شما مي اندازم. پس از آنوقت ديگر در روز س�ب�ت نيامدند.
22 و لاويان را امر فرمودم كه خويشتن را تطهير نمايند و آمده ، دروازه ها را نگاهباني كنند تا روز س�ب�ت تقديس شود. اي خدايم اين را نيز براي من بياد آور و برحسب كثرت رحمت خود ، بر من ترح�م فرما.
23 در آن روزها نيز بعضي يهوديان را ديدم ، كه زنان از َا ْشد�و�ديان و ع�م�ونيان و م�و�آبيان گرفته بودند. 24 و نصف كلام پسران ايشان ، در زبان ا َش ْد�و�د مي بود و به زبان يهود نمي توانستند به خوبي تك ّلم نمايند ، بلكه به زبان اين قوم و آن قوم. 25 بنابراين با ايشان مشاجره نموده ، ايشان را ملامت كردم و بعضي از ايشان را زدم و موي ايشان را كندم و ايشان را به خدا َقس�م داده ، گفتم: دختران خود را به پسران آنها مدهيد و دختران آنها را به جهت پسران خود و به جهت خويشتن مگيريد.
26 آيا سليمان پادشاه اسرائيل در همين امر گناه نورزيد با آنكه در ام�ت هاي بسيار پادشاهي مثل او نبود ؟ و اگر چه او محبوب خداي خود مي بود و خدا او را به پا دشاه ِي تمام ِي اسرائيل نصب كرده بود ، زنان بيگانه او را نيز مرتكب گناه ساختند.
399