2: 8 – 26: 7 مَرقُس 113 فینیقیۀ
مردمان از و یونانی که زن آن 26. افتاد او پاهای به و آمد.
کند بیرون دخترش از را دیو کرد تمنا عیسی از ، بود سوریه زیرا
، شوند سیر فرزندان نخست بگذار «: گفت او به عیسی
27 زن 28.« نیست روا انداختن سگان پیش و گرفتن را فرزندان
نان خردههای
از سفره پای در نیز سگان امّا ، سرورم ، بله «: داد پاسخ این
بهخاطر «: گفت او به عیسی 29.« میخورند فرزندان نان چون
زن آن 30!« آمد بیرون دخترت از دیو که برو ، سخنت از دیو و کشیده دراز بستر بر دخترش که دید ، رسید خانه
به. است شده بیرون
او لال
و کر مرد
شفای سوی به صیدون راه از و بازگشت صور ناحیۀ از عیسی
31 در 32. میکرد عبور دِکاپولیس قلمرو میان از ، رفته جلیل
دریاچۀ زبان
لکنت هم و بود کَر هم که آوردند او نزد را مردی آنجا.
بنهد او بر را خویش دست کردند التماس عیسی از. داشت برد کناری به ، آورده بیرون جماعت میان از را مرد آن عیسی 33 دهان
آبِ سپس. گذاشت او گوشهای در را خود انگشتان و آسمان
سوی به آنگاه 34. کرد لمس را مرد آن زبان و انداخت!«
شو باز « یعنی!« اِفَّتَح «: گفت و کشید عمیقی آه ، کرده نظر برطرف
زبانش گرفتگی و شد باز مرد آن گوشهای دم در 35 را
آنها عیسی امّا 36. گوید سخن بهراحتی توانست و گردید چه هر ولی. نگویند کسی به را موضوع این که کرد
قدغن
. میگفتند سخن واقعه این از بیشتر ، میکرد قدغنشان بیشتر ؛ نیکوست ، کرده او چه هر «: میگفتند بسیار حیرت با مردم
37!« میکند گویا را گنگان و شنوا را کران
حتی تن هزار چهار به دادن
خوراک
8
چون
و آمدند گرد انبوه جمعیتی باز ، روزها آن در را
خود شاگردان عیسی ، نداشتند خوردن برای چیزی
، میسوزد مردم این حال بر دلم « 2: فرمود ایشان به و خواند فرا خوردن برای چیزی و مَنَند با که است روز سه اکنون
زیرا