108 27-
15: 6
مَرقُس به او از قدرتها این که روست همین از و برخاسته
مردگان
زین عدهای.« است ایلیا «: میگفتند دیگران 15.« میرسد ظهور چون
امّا 16.« دیرین پیامبران مانند است پیامبری «: میگفتند که
است یحیی همان این «: گفت ، شنید را این هیرودیس برخاسته
مردگان از اکنون و کردم جدا تن از را سرش من!« است را
او و گرفته را یحیی هیرودیس خودِ دستور به زیرا 17 بهخاطر
را کار این هیرودیس. بودند افکنده زندان به و بسته هیرودیس
برادر ، فیلیپُس زن هیرودیا. بود کرده هیرودیا به
یحیی 18. بود گرفته زنی به را او هیرودیس اکنون که بود.«
باشی برادرت زن با تو که نیست جایز «: بود گفته هیرودیس را او میخواست و داشت دل به کینه یحیی از هیرودیا پس 19
، میترسید یحیی از هیرودیس زیرا 20. نمیتوانست امّا ، بکشد از رو این از و میدانست س مقدّ و پارسا مردی را او که چرا حیران
، میشنید را یحیی سخنان گاه هر. میکرد محافظت او گوش او سخنان به خوشی به ، حال این با. میشد پریشان
و
. میداد فرا روز در هیرودیس. رسید فرا مناسب فرصت سرانجام
21 نظامی
فرماندهان و درباریان و کرد پا به ضیافتی خود میلاد به
هیرودیا دختر 22. نمود دعوت را جلیل والامرتبگان و خود شادمان
را میهمانانش و هیرودیس و رقصید و درآمد مجلس من
از میخواهی چه هر «: گفت دختر به پادشاه آنگاه. ساخت سوگند
همچنین 23.« داد خواهم تو به را آن که کن درخواست مملکتم
از نیمی حتی ، بخواهی من از چه هر «: گفت ، خورده:
گفت خود مادر به و رفت بیرون او 24.« داد خواهم تو به ، را تعمیددهنده
یحیای رِ سَ «: داد پاسخ مادرش ؟« بخواهم چه « از
«: گفت و بازگشت پادشاه نزد شتابان بیدرنگ دختر 25.« را به
طَبَقی بر را تعمیددهنده یحیای سر هماکنون میخواهم تو سوگند
پاس به امّا ، شد اندوهگین بسیار پادشاه 26.« بدهی من رد
را او درخواست نخواست میهمانانش احترام به و خود را
یحیی سر داد دستور و فرستاد جلادی بیدرنگ پس 27. کند